پــــــــــــــــــرواز

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ (محمد-7)
http://skywallpapers.info/images/wmwallpapers/sky12-1.jpeg
پــــــــــــــــــرواز

...بسم الله الرحمن الرحیم...

اکنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب
از بیم شب به سوی تو پرواز می کنم
ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است
پرواز را به نام تو آغاز می کنم...
*************************
من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس
بند بند وجودم همه در حسرت یک پروازند
من به پرواز نمی اندیشم,به تو میاندیشم
که تو زیباتر از اندیشه یک پروازی
*************************
عاشق خدا،
خانواده ام،
کسانی که واسه من یادآور خدا هستند،
رشته ام (دانشجوی پزشکی ام)،
اون آبی بی انتها(آسمان)هستم،
و پـــــــرواز
یکی از قشنگترین آرزوهامه،
مقصدش هم یه رازه،بین من خدای من...
*************************
اینجـــا
حرفهای دلـ ـم رو مینویسمـ
بی رنگ و ریــــــــا!
ازشعار متنفرمـ!
خیلی!!ـ
نوشتن من رو به "فکر کردن" وا میداره...
بنابراین جمله ای نمینویسم توی این دفتر خاطرات مجازیم، مگر اینکه به "تک تک" کلمه هاش اعتقاد داشته باشمـ .
پس مطالب رو با "دلــ "ـتون بخونید.*:)
لطفا...!
اولین مخاطب نوشته هام "خدا" و بعد "خودم" هستم
و بعد تمامی کسانی که حرف دلشون با من یکیه*:)
*************************
خیلی خیلی زیاد خوشحال میشم اگه بتونم حتی یه پنجره امید، توی زندگی کسی باز کنم،
در واقع این یکی از اهداف زندگیمه...
*************************
خوشحال میشم نظرتون رو راجع به مطالبم بدونم× :))

*************************
پیامبر(ص) میفرمایند:
"هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بفرستد ( یعنی صلوات را بنویسد ) تا نام من در آن کتاب هست ملائکه برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند."

اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم

۱۱ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


+ساعات اولیه تحویل کشیکه...مریضامو دیدم،آزمایشات پیگیری شده...اورژانس خلوته...دو تا از همکارام هم هستن،پس با خیال راحت چند لحظه آف میشم و اورژانس رو به همکارام میسپرم که بیام پایون نمازمو بخونم...و یه خورده بشینم ،چون از 6 صبح تا 2 عصر یک لحظه هم وقت اضافه گیرت نیومده...وقتی که بعد از مدت کوتاهی برمیگردی اورژانس، رزیدنت سال بالا عصبانی میشه از چند لحظه غیبتت،در حالیکه تو قبلش تمام کاراتو انجام دادی و تو اون زمان هیچ مریض جدیدی هم نیومده...وقتی خیلی گیر دادنش رو میبینی علت رو توضیح میدی که بابا رفتم نماز بخونم...و این جواب مواجه میشی!بابا نماز چی؟مگه آدم تو کشیک نماز میخونه؟؟؟؟؟!!! دیگه نباید بری!!و پشت بندش کلی بابت این کار مسخره ت میکنه و غر میزنه...و تورو تا ساعت 10.5 شب آف نمیکنه که نیم ساعت برای نماز شب بری،درحالیکه اورژانس خلوته و مریض ها stable ند و همکاران به مقدار فراوان توی اورژانس نبودتو پوشش میدن...دلم میشکنه ...میام سر سجاده ی کوچیکم و به خدا میگم...خدایا واگذارش میکنم به تو،کسی رو که نماز خوندن رو مسخره میکنه...حریم رو رعایت نمیکنه و تورو بابت رعایت حریم مسخره میکنه!



+توی یکی از کشیکام یه بیمار داشتم خانم پیر و لاغر که تب بالا،عفونت و فشار خون بسیار بالا و حالت تهوع فراوان داشت،برای فشار و تهوعش درمان لازم رو انجام دادیم و چون فشار خوناش تقریبا مقاوم به درمان بود باید مدام چکش میکردم...به خاطر حال بدش برای اکسیژن با ماسک گذاشتیم...ساعت دو شب بود،حالش بهتر شده بود،رفتم فشارشو چک کنم،به نظرم خوابیده میومد،انقدر که درد داشت و بی حال بود...معاینه ش که میکردم دیدم یه صدای مبهمی میاد...با خودم گفتم خب حتما داره ناله میکنه و با اختیاط بیشتر معاینه ش کردم...دیدم همراهش از خواب بیدار شد گفت خانم دکتر شنیدی چی گفت؟...گفتم ناله میکرد،حتما به خاطر دردشه...گفت نهههههه داره دعات میکنه،هربار که میای کلی دعات میکنه ،اونا ناله نیست،همش دعاست...اون لحظه میخواستم این مادربزرگ رو محکم بگیرمش بغل و ماچش کنم انقدر که گوگولی بود و توی اون حال بدش هم این مهربونیش همچنان تداوم داشت...


+بیمار آقای مسن و فلج از هردو اندام تحتانی ،که الان با تورم اونا و تنگی نفس اومده،با شک مورد نظر معاینه میکنم و دستور لازم رو میذارم...وقتی که میام ازش سوال بپرسم همکاری عالی داره،دقیق به حرفام گوش میده و جواب میده...وقتی که مشغول نوشتن هستم مدام به تختای بغل دستیش اشاره میکنه  و میگه این خانم خیلی مهربونه...همش تعریف میکنه با اینکه کاری براش نکردم...نهایتش یه وسیله باشم...میگن دعای مریض مستقیم به آسمون میره...همش توی دلم وسوسه میشم که بهش بگم دعا کن گره از کار همه و ما وا شه...خجالت میکشم...با خودم میگم مگه چیکار کردی که میخوای اینو بگی؟سکوت میکنم...توی دلم میگم خدا میبینه...چیزی نگو...زمان میگذره...وقتی که قراره به بخش منتقل شه همش دعا میکنه،خوشبخت شی الهی...الهی خدا خیرت بده که ...الهی که...توی دلم میگم چقدر بعضیا خوبن که اینطور خوب میبینن و اینطور تشکر میکنن برای حداقل ها...توی دلم میگم خدای تو چقدر بینا و شنوایی...خسته گی از تنم در میره...


+ساعت 4و نیم صبحه....قراره شیفت رو به همکار جانشینم تحویل بدم و برم تا ساعت 6 صبح استراحت کنم و بعدش دوباره برم بخش و مریضا رو ببینم...یهو بارون شدید میشه...رعد و برق!باد و طوفان! باخودم میگم خدایا الان چطوری همکارم بیاد و اصلا چطوری من برم پاویون؟باد قشنگ منو میبره...تو این فکرام که همکارم عین موش آب کشیده وارد اورژانس میشه...شیفت رو تحویل میدم،اما حال خودم چطوری برم؟...نه چتری، نه لباس گرمی...به زور از یه جایی یه کیسه بزرگ زباله گیر میارم و تبدیل به یه چتر میکنم:)))) از اورژانس بدو بدو بیرون میزنم...به سمت پاویون میدوم،همین طور داره بارون میاد...تعمیرات محل پاویون هم که باعث میشه تا زانو توی گل بری!! عین موش نیمه آب کشیده!! وارد پایون میشم...اتاق گرمه...بچه ها خوابن...فقط یکساعت وقت خواب و استراحت دارم...فردا روز دیگریست...


+صبحش خسته از کار دیشب و تنها یک ساعت  و نیم استراحت طی 24 ساعت وارد بخش میشی...انقدر زود رفتی که همه خوابن...آروم وارد اتاق میشی و سلام میدی...بیمار که تورو میبینه جوابتو نمیده...دوباره سلام میکنی؛سلام مادر جان خوبی؟...بی محلت میکنه و از اتاق بیرون میره...توی دلت میگی اشکال نداره...حتما دیشب شب سختی براش بوده...صبر میکنم تا چند دقیقه دیگه دوباره باهاش حرف بزنم...تخت بغل که سلام بی جواب تورو میشنوه میگه با من بودی دخترم؟...میگم بله مادر جان با شما هم هستم...میرم معاینه ش میکنم تا مریض قهر کرده م دوباره بیاد!میاد و شروع میکنه:من دیشب خیلی حالم بد بود همه جام درد میکرد...آروم آروم ازش میپرسم ...پیگیری منو که میبینه آروم میشه و همکاری میکنه و در نهایت تشکر...خیلی پیش میاد که علی رغم آروم بودن تو،بیمار و همراهش بسیار عصبانی و بی قرار هستن و حتی بهت تند میشن و بخوان بزننت!(مورد داشتیم پسر بیمار انقدر عصبانی بوده که حین معاینه میخواسته منو بزنه!!) اما معمولا با دیدن پیگیر بودن و بحث نکردن پرسنل، کوتاه میان گاهی عذر خواهی میکنن از رفتارشون،گاهی سکوتشون نشانه ی عذرخواهیه...گاهی هم کوتاه نمیان و هرکاری هم که بکنی بیمار ناراضیه و غر میزنه...اینجور وقتا خستگی به تنت میمونه، اما فقط و فقط باید به این فکر کرد که این کارا برای خداست و خدا میبینه و مهم اینه که خدا از ما کم کاری نبینه و راضی باشه...بیخود نیست که شاعر میگه: یا رب نظر تو برنگردد...برگشتن روزگار سهل است...




  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم


*بعد از رفت و آمد فراوان و از خود گذشتگی های زیاد ،خون دل خوردن و واقعا از زندگیت زدن برای حل شدن مشکل یه فرده دیگه که فقط به دست تو بود،انتظار یه تشکر خالصانه داری...اما یا هیچ چیزی نمیشنوی یا تنها چیزی که میشنوی اینه که دستت درد نکنه،کار آسونی بود...معلوم بود که انجام میشه!فقط باید فلان جا میرفتی...یا ای بابا حالا مگه چقدر برای این کار دویدی،کار ساده ای بود...
شنیدن همچین حرفی مساویه با یه خالی شدن یه پارچ آب یخ روی سرت!خدایا طرف حتی نمیدونه که تو کجا رفتی و چیکار کردی...نمیدونه کدوم قسمت از زندگیتو خالی کردی که نقص قسمتی از زندگی اون پر شه!در جهل کامله...حتما با خودت میگی این دیگه نوبرشه!و تصمیم میگیری که دیگه براش کاری انجام ندی!
و شاید توی ذهنت این سوال پیش بیاد که آیا رواست برای همچین آدمی کار کرد؟!
و برای جوابش نمیتونی به یک موضع مشخص برسی...

راستی اگر شما در همچین موقعیتی قرار بگیرین،عکس العملتون چیه؟
.
.
.

*کلاس چشم پزشکی

استاد:تا حالا سعی کردین در حالیکه جلوی یه چشمتون رو گرفتین با سرعت از پله ها پایین برید؟البته نه با کله!!
و ما توی ذهنمون دنبال این مثال استاد میگشتیم! به اینکه چقدر سخت و غیر ممکن میشه با یک چشم در فضای سه بعدی حرکت کرد.
اینکه ما با دو چشم از پله میتونیم بالا پایین بریم یا حرکت کنیم و اموراتمون رو بگذرونیم ،همه از دید سه بعدی هست ،که این دو تا چشم باهم به ما میدن.
استاد:واقعا کدومتون تا حالا از خواب بلند شدین و خدارو بابت این وجود این دید سه بعدی شکر کردین؟
همه به فکر رفتیم...واقعا هیچ کدوممون...نه اینکه از سرکشی باشه!...عدم شکر ما به خاطر غفلت و جهل ما نسبت به اون مسئله بود نه عناد و دشمنی...
در وافع ما حتی این مسئله رو نشنیده بودیم!!حتی در مخیله مون هم وجود همچین چیزی رد نشده بود...چه برسه فکر به اون و شکر بابتش...

*اینکه میگن ما هرچقدر هم خداروشکر کنیم،بازهم قادر به سپاسگزاری کامل نیستیم،واقعا درسته...چه چیزهایی وجود دارن و ما از وجود اونا بی خبریم...و ما گاهی چقدر طلبکاریم بابت چیزهایی که نداریم!
و با وجود این بی خبری اما بازم معرفت و بزرگی خدا قابل ستایشه،که هیچ کدوم رو از ما نگرفته...الحق و الانصاف که شایسته ی خدایی و ستایشی...

بیاین به زندگی خودمون فکر کنیم؛به رفتار و انتظاراتمون...به اینکه بعد از هر کار خوبمون انتظار داریم دستمون رو ببوسن!
و تو ذوقی بدی میخوریم اگر اونطور که شایسته ی ماست ازمون تشکر نشه...
این حدیث چقدر میتونه توی زندگی ما کاریرد داشته باشه ؛که آنچه را که برای خودت میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه را که برای خودت نمیپسندی برای دیگران هم مپسند...
اما این بار ما طرف حساب رو ،خدا قرار بدیم...
من پسندم اینه که اگر خدا رو از سر جهل به خاطر مسئله ای شکر نکردم،خدا همچنان به خدایی خودش ادامه بده و کوچک بودن من باعث این نشه که اون از بزرگی و بخشش صرف نظر کنه...چون مشکلات زندگی من جز به دست خدا حل نمیشه...و من کسی رو جز اون ندارم...

حالا دوباره نقش هامون رو نسبت به این حدیث عوض کنیم؛
پس اگر این رو میپسندم،نباید با تشکر نکردن و حتی جهل طرف مقابل نسبت به کار بزرگی که براش کردم،تصمیم به قطع رابطه و حل نکردن مشکلات اون شخص بگیرم!
نکته ی بسیار امیدوار کننده ی این موضوع اینه که حتی اگر طرف مقابل نبینه و ندونه چکارایی براش کردی،در عوض یک چشم تیز بین، ریز به ریز کاراتو دیده و حتی برای خون دل خوردنتم ارزش قائله...این معادله سراسر برده...هیچ کجای اون ضرری دیده نمیشه،حتی اگر موقت ضرری دیده بشه،انقدر خیر بعدش میاد که اون ضرر به چشم نمیاد.

آسون بگیریم تا خدا هم برای ما آسون بگیره...مگه همه ی صفات خوب برای خدا نیست؟...بیایم یکم خدایی رفتار کنیم...

+تک به تک جملات دعای شعبانیه و ماه رجب وصف حال ماست...

إِلَهِی إِنْ أَخَذْتَنِی بِجُرْمِی أَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ

خدایا! اگر مرا به جرمم بگیری، دست‏به دامان عفوت می‏زنم.

وَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِذُنُوبِی أَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ

و اگر مرا به گناهانم مؤاخذه کنی، تو را به بخشایشت‏ بازخواست می‏کنم.

وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّی أُحِبُّکَ

اگر در دوزخم افکنی، به دوزخیان اعلام خواهم کرد که تو را دوست دارم.

إِلَهِی إِنْ کَانَ صَغُرَ فِی جَنْبِ طَاعَتِکَ عَمَلِی فَقَدْ کَبُرَ فِی جَنْبِ رَجَائِکَ أَمَلِی

خدایا! اگر در کنار طاعتت، عملم کوچک است، امید و آرزویم بزرگ و بسیار است.

إِلَهِی کَیْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالْخَیْبَةِ مَحْرُوما وَ قَدْ کَانَ حُسْنُ ظَنِّی بِجُودِکَ أَنْ تَقْلِبَنِی بِالنَّجَاةِ مَرْحُوما

خدایا! از آستان تو چگونه تهیدست و محروم برگردم، با آنکه گمان نیک من نسبت‏به جود تو، آن است که نجات یافته و رحمت‏ شده مرا باز گردانی



+خدایی که همه ی خیر ها از اون انتظار میرود...من همیشه انتظار دارم که با عفو و لطف و رحمتت با ما صحبت کنی...
خدای مهربانم ، این بنده ی کوچک ،از غضبت میترسد و تحمل آن را ندارد...:( ...رحم کن...




*ای بخشنده‏ ای که نسبت‏ به امیدواران جود و بخششت، بخل نمی‏ ورزی...
  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم


از آخرین پستم حدود سه ماهه که میگذره...توی این مدت بخش های ENT , و قلب رو گذروندم...

از بخش ENT ، که بگذریم به قلب میرسیم...جایی که پیرو جوون نمیشناسه...وقتی که با مریضای پیر صحبت میکردم اشک تو چشماشون جمع میشد،اینجا بود که علاوه بر وظیفه ی پزشکی خودت باید به وظیفه ای انسانیت هم عمل میکردی و آرومشون میکردی...گاهی تنها خواسته ی اونا توجه و احترام بود...چهره ی تک تکشون رو یادمه...

پیرمردی که شدیدا کاردیومگال. بود و ضربان قلبش از قفسه ی سینه ش به دستت میخورد و لمس میشد وتنها با شکایت خستگی و تنگی نفس در مواجهه با هوای سرد اومده بود.و نمیدونستی چه توضیحی بهش بدی با وضع وضعیف مالیش ،که باید جراحی شی...

وجه اشتراک همه شون با قلب  مادی ضعیف،یه قلب معنوی مهربون و پر از ایمان به خدا بود....وقتی که میری و معاینه میکنی،بعدش دعای خیرشون رو از زمین راهی آسمون میکنن و اول از خدا و بعد از تو تشکر میکنن...



+گاهی تنها چیزی که دست ما رو میگیره و نجاتمون میده،کاراییه که فــــقــــــــــــــــط برای خدا انجام میدیم...وقتی که گره ای به کارتون پیش اومد،خالص ترین عمل تون رو به یاد بیارین و خدا رو به اون قسم بدین،امکان نداره گره باز نشه...

نقطه ی وصل ما همون اعمال خالص خیلی کوچیک برای خداست...گاهی حتی یه لیوان آب دست بنده ی خدایی دادن، یا گناه نکردن در جایی که توانایی و امکان گناه برای تو هست...

یا کمک به پدر و مادر...

بیایم توشه مون رو پر از این نقاط اتصال کنیم...اونوقت اصلا گرهی وجود نخواهد نداشت که بخواد باز شه،خدا اتومات راه رو برات اتوبان میکنه.


+

من فقط باور نمیکنم تو چراغ امیدی را که روشن کرده ای خاموش کنی...ای خدای از دست رفته ها...


و گر مراد تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست...






  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم


استخوان از چندین بخش تشکیل شده :

اپی فیز ...صفحه ی رشد...متافیز... و دیافیز...

هرکدوم محل خاص و وظیفه ی خاص دارند. اما الان کار ما با صفحه ی رشده جایی که سلول هایی وجود داره ،که باعث رشد و بلند شدن استخوان میشن.

این سلول ها وقتی که تحت فشار قرار میگیرن تحریک میشن و شروع به تکثیر و رشد استخوان میکنن.

دیدین در افرادی که به علل مادرزادی یا فلج اطفال فلج شدن،اون اندام فلج علاوه بر آتروفی و لاغر شدن کوتاه تر از اندام مشابه هست؟

یکی از علل کوتاهی استفاده نکردن ازون اندامه،در نتیجه فشار کافی بهش وارد نمیشه و سلول های صفحه ی رشد تحریک نمیشن...

استاد این مبحث رو که گفت ذهنم فورا سمت فشارهایی رفت که توی زندگی متحمل میشیم...فشارهایی که برای رشد ما بهمون وارد میشن و محرک ما هستن...

تمام عالم روی نظم و ترتیب و حکمت و معرفته...و این رو در و دیوار با استواریشون...دانه های انار با نظم بی نظیرشون...رشد شگفت انگیز جنین در رحم مادرش...فشار وارد بر صفحه رشد ... و امتحان های زندگی ما که هرکدوم مناسب با شخص و توانایی هاش طراحی شده...

اینجاست که یاد این آیه میفتم ،لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا (بقره-286 )

اگر امتحانی بر دوشت هست،صبر کن و طاقت بیار...صبر و طاقت و نیاز به امتحان در سلول سلول بدن ما نهفته...پس ان شاالله حتما میتونیم از امتحان الهی  سربلند بیرون بیایم و اگر امتحانی هست قطعا خدای حکیم توانایی متناسب اون روهم بهمون داده

عرفان نظر آهاری چقدر قشنگ نوشته که :


خدایا ! حسی به من می گوید وقتی تو ما را امتحان می‌کنی، پس حواست به ما هست. پس مواظبمان هستی. یعنی ولمان نکرده‌ای. همه اینها هم یعنی که ما برایت مهم هستیم و این خیلی ارزش دارد، خیلی.

 

و باز در سوره ی ضحی فرمود: پروردگار تو،هیچگاه تورا رها نکرد و بر تو خشم نگرفت    

  

تو آدم‌ها را امتحان می‌کنی تا هر کسی را به خودش معرفی کنی. امتحان ها به ما نشان می‌دهد که کاسه صبر هر کسی چقدر جا دارد.

یا اینکه آن کسی که توی وجود ما قایم شده واقعاً چه کسی است؟

چه شکلی است؟

 چقدر راست و چقدر دروغ می‌گوید و گولمان می‌زند؟

 

هر کسی بالاخره امتحانش را یک‌جوری می‌‌دهد؛ اما چه‌جوری امتحان دادن مهم است.

 و زندگی یعنی همین جواب‌هایی که به سوال‌های تو می‌دهیم.


+به راستی که من عرف نفسه فقد عرف ربه...با این تفاسیر زیبا و باتوکل به اسم اعظمت بخش ارتوپدی. رو شروع میکنم :)




+اینم از growth plate  خوشگل ما :)

  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم

صبح زود بلند شدم که به بیمارستان برم...اما یکم دیرم شده بود...قدم هام رو تندتر کردم...
توی مسیر یه خانم رو دیدم که به طرز مشکوکی خودشو پشت یه ماشین قایم کرده بود...تعجب کردم و از رفتارش چیزی دستگیرم نشد و به راهم ادامه دادم...داشت واقعا دیر میشد.

نزدیک بیمارستان که شدم دیدم دوتا دختر بچه ی کوچولو خیلی بی قرارن...با صدای بلند گریه میکنن و ازین ور خیابون به اون سمت میرن
این صحنه رو که دیدم نتونستم طاقت بیارم...فورا به سمتشون رفتم...نمیدونستم چشون بود،حدس زدم اول صبحی تو راه مدرسه گم شدن...
با خودم گفتم حتی اگر دیر بیمارستان برسم و تاخیر بخورم،باید اینا رو به مدرسه یا جای درستی برسونم...
فورا به سمتشون رفتم و ازشون پرسیدم عزیزای دلم چی شده؟چرا گریه میکنین؟...از شدت گریه نمیتونستن حرف بزنن...یکیشون توی هق هق میگفت مامانم...
دوتا دختر با مقنعه های بزرگتر از سرشون و مانتوهای کوچولو...معلوم بود کلاس اولی هستن.
دستشون رو گرفتم که یکم آروم شن و به جایی برسونمشون...دستاشونو گرفتم و در جهت خلاف بیمارستان راه افتادم...
یکم جلوتر که رفتم دیدم مادرشون لبخند زنان و با اطمینان خاطر از پشت ماشینی که قایم شده بود بیرون اومد...یه لبخند به نشانه ی تشکر به من زد...
دخترا تا مادرشون رو دیدن زود بغلش پریدن... و خوشحال و خندان رفتن...بدون اینکه تشکری بکنن و بدون اینکه من ذره ای انتظار تشکر ازشون داشته باشم...همون حس کمک کردن...همون حس بی پناه نکردن دونفر که توی آشوب خودشون به من پناه آوردن...همون یه دنیا بود...
.
.
.
با یه حس خرسندی دوباره به سمت بیمارستان راه افتادم...اما فکرم جای دیگه بود..
یه تشبیه سازی بلا تشبیه...
دوتا دختر بچه بی قرار و بی پناه...
مادری که برای بررسی رفتار بچه ها به خاطر گم شدن های احتمالی اونا رو امتحان کرد و واقعا چه امتحان درستی بود...هوشمندانه رفتار بچه اش رو زیر نظر داشت و در عین امتحان حواسش به این بود که آسیبی به بچه ها نرسه ...:)
و منی که نه خود مادر اما از جنس مادر و در جایگاهی به مراتب کوچتر از مادر و بدون اینکه به پیشینه ی بچه ها نگاه کنم سعی کردم پناهشون باشم و کمکشون کنم،بدون انتظار تشکر...
.
.
.
با خودم فکر کردم این دنیا تماما نشانه های خدارو نشون میده و آیینه ی اونه...پس میشه درس گرفت از اتفاقاتش...
من ناخودآگاه توی بازی ای افتاده بودم و حتی نقش ایفا کرده بودم که کارگردانش خدا بود و اینجا بود که جایگاه خدا،امام و بنده برام روشن شد...
وقتی که؛
من ِ کوچک ِ ناچیز و بی معرفت به پناه دوتا دختر بدون توجه به گذشته شون جواب میدم،مگه میشه که واسطه های خدا که مستقیم به نور وصل هستن به منبع بی نهایت مهربانی و عطوفت و رحم،مارو نادیده بگیرن؟؟
مگه میشه لطف خدا و واسطه هاش از مخلوقاتش کمتر باشه؟
این سوالیه که با قاطعیت تمام میشه در جوابش گفت نه هرگز...این از رسم خدایی به دوره و یک فرض در نطفه خفه شده ست...
وقتی یکی از بدترین بنده های خدا رفتارش اینه پس دیگه خدای مهربونم چطوره...شکر به عظمتت :)

+به یاد حرف شیخ رجبعلی خیاط که میگه هرچیزی رو دیدی،فورا بگو خدا که سرچشمه ی صفات خوبه دیگه چیه،همیشه در نظر داشته باش که خدا سرچشمه ی همه ی خوبیهاست...اگر ما با دیدن قطره ای ازین خوبی در بنده هاش به وجد میایم،پس دیدن دریای اون خوبی چقدر لذت بخش میتونه باشه و چقدر حس آرامش و اطمینان نصیب آدم میکنه:)
و این پیام که شبهای قدر برام میومد که تو ببخش تا خدا بگه ای فرشته های من،وقتی که بنده ی من با این کوچیکی بخشیده،چطور من که سرچشمه ی مهربانی ام نبخشم؟..:)
ای خدای من...یا مَنْ سَبَقَتْ‏ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ

التماس دعا ...


  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم



خدایا
ای قهرمان زندگی ام
بی قراری هایم را به قرار خودت آرام بخش...

ننگر به بی لیاقتی..ننگر به عجول بودنم...ننگر به بی وفایی...
بنگر به لطفت...به مهربانیت...صبرت...حکمتت...
بنگر به امید ...و بهترین انتخابت...

خدای من
من سخت فقیرم و تو بینهایت غنی

عزیز جان و دلم
بازهم به لطفت مرا امیدوار کن
که مرا غیر تو هیچ کس نیست

یا نورُ الْمُسْتَوْحِشینَ فِی الظُّلْمِ ...





+خیلی برام جالب بود که وقتی داشتم تصویر پست رو انتخاب میکردم،توی لینک تصویر این پست دوست عزیزم اومد:)
  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم

شب اولی که به اورژانس آمده بود،حال خوبی نداشت،واضحا دیسترس تنفسی داشت،طوری که همان شب به PICU منتقل شد.
تشخیص تراکئیت باکتریال برای او گذاشته شد...همان شب اینتوبه شد...روند روبه بهبودی داشت پس به علت جلوگیری از عوارض اکستیوبش کردند... تا امروز که ترشحات تراشه راه تنفس را بست...
اقدامات احیا در حال آماده شدن بود و تیم پزشکی در حال تلاش...
کودک عین ماهی ای بود که بیرون از آب است و برای ذره ای هوا به شدت تقلا میکرد...راه تنفسش از ترشحات غلیظ بسته بود و مدام ساکشن میشد.
در هیاهوی احیای کودک نگاهم به پدرش افتاد که چقدر نگران بود و به استیصال افتاده بود...با دیدن عشق پدر و بی تابی مادر بغض راه گلوی من را هم بست...
وقتی که پدری برای فرزندش این چنین بی تاب است پس حس خدا به بندگانش دیگر چیست...
متخصص بیهوشی را برای انجام اینتوبیشن پیج کردند...بعد از لحظات کوتاهی خود را رساند و در آرامش و با اقتدار راه را باز کرد...و saturation o2 ،پنج درصد به 99 رسید...
وقتی که پزشک این چنین به داد بیمار میرسد، پس خدای مقتدر و دلسوزم چگونه فریادرس بنده اش نیست...

صدایت را میشنوم...حضورت را حس میکنم، جانم به فدایت...با من باز هم سخن بگو و غرق آرامشم کن...

یا من اسمه دوا وذکره شفا...


+

خدای متعال به حضرت داوود (علیه السّلام) فرمود:

«ای داوود، اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان، مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می‌دانستند، بدون شک از شوق آمدن به سوی من قالب تهی کرده و بند بند وجودشان از محبّت من از هم می‌گسست».[کشف الاسرار؛ ج 3 ص 357]


+وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا...(مائده-32)
و هر کس فردی را زنده بدارد ( از مرگ نجاتش دهد ) مانند آن است که همه مردم را زنده داشته است...شکرلله...


  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم



یا ارحم الراحمین

ای قهرمان زندگی ام

.

.

.

.

به باورهایم رحم کن

رحم کن بر این بنده ی ضعیف...




  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۲۸
  • ۱۶۵ نمایش
  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم


باد می وزد و برگها و دانه ها را جابجا میکند...حتما این برگ و شاخه ها که به دست خدا جابجا شده سرپناهی میشود، برای کبوتری که روی لوله های گاز لانه ی کوچک خود را میسازد.شاخه ای کوچک از کیلومتر ها آنطرف تر جابجا میشود تا کبوتری ازین سو مأمنی داشته باشد ،برای تولد جوجه های کوچک...و لوله های گازی که شاید هیچ وقت مهندسی که نقشه هایش را کشید،نمیدانست درین هم سهمی ست برای یا کریم ها...سهمی که خدا جدا کرده و هیچ کس شاید فکرش را هم نمیکرد که روی تکه ای از آهن باشد...میبینی ؟... خدای من سهم یا کریم را هم از کیلومتر ها به دست هایش می آورد و برای اوهم خدایی میکند...و هرصبح یا کریم آواز شکر را سر میدهد و هرگز نگران سهم جا مانده اش نیست...میداند محفوظ است...چون به خالقش در باطن مطمئن است...

خدایی که سهم کبوتر ها را جدا میکند...خدایی که باد را در ساعتی می آورد که روزها بعد قطرات باران صورتت را نوازش کند و تو دعا کنی و او ثواب بنویسد...تو دعا کنی و او گوش ِ شنوا باشد...تو دعا کنی و او آرام  ِ دل باشد...

خدای من خدای بی نهایت است...خدایی که در ذره ذره ی اجزای این جهان حکمتی قرار داده...در تک تک اتفاق های زندگی مان که دستی در آن نداشتیم...چگونه باور کنم به زندگی من آگاه نیست ...چگونه باور کنم خدای غنی ِ من ، من ِ فقیر را نمیشناسد و چگونه چشم بپوشم به رحمت و لطف بی نهایتش...از بزرگان همیشه انتظار ها بیشتر است و تو بزرگترینی...

خدای من...ای همه کَس

باور و اطمینانِ یا کریم ها را، به من نیز عطا کن، جانم به فدایت...



  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم

یه وقتایی باید بیشتر و عمیق تر به کارهامون نگاه کرد،وقتی که مینویسی و امتحان میشی،یعنی خدا میخونه و امتحان میکنه.
البته که خدا همیشه حاضر و ناظره اما برای چندمین بار بازهم شیرینی این امر برمون روشن میشه که خدا از احوال دل ما باخبره...
چه ماهی بهتر از هفتمین ماه خدا و بهتر از رجب المرجب برای آغازی دوباره:)
+توی زندگیم بارها و بارها پیش اومده که حقیقت چیزی که میخواستم رو خدا نشون داده و این کافی بوده که تمام سلول های بدنم به رحمت خدا پی ببرن،به کوته نگری خودم و بازهم لطف خدا...
هر بار امتحان صورتی متفاوت داشته و خدا در همه ی اونا،صبر رو به من گوشزد کرده_این تمرینی که چقدر نیازمندشم _ و آروم آروم این درس رو بهم یاد داده که با تامل بیشتر و صبر میشه بزرگ شد.گرچه بارها در امتحانش نمره ی قبولی رو نگرفتم. اما کی مهربان تر و بخشنده تر خدای بی نهایت من میتونه چشم بپوشه به همه ی خطاها،و هرروز این رو یاد آوری کنه که با طلوع جدید توهم سعی کن جدید شی و خسته نشه از شکست های متوالی من و هر روز فرصت و فرصت و فرصت؟
یا نور...ای بهترین دوستم
بازهم منو روشن کن که حکمت کارهات اظهر من الشمس شه بر من نابینا...کمکم کن به خاکی نزنم که خودت به کوچک بودنم بیشتر واقفی

ای کسی که هیییییچ چشم منتظری رو بی پاسخ نمیذاری

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ...



  • آسمان