پــــــــــــــــــرواز

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ (محمد-7)
http://skywallpapers.info/images/wmwallpapers/sky12-1.jpeg
پــــــــــــــــــرواز

...بسم الله الرحمن الرحیم...

اکنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب
از بیم شب به سوی تو پرواز می کنم
ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است
پرواز را به نام تو آغاز می کنم...
*************************
من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس
بند بند وجودم همه در حسرت یک پروازند
من به پرواز نمی اندیشم,به تو میاندیشم
که تو زیباتر از اندیشه یک پروازی
*************************
عاشق خدا،
خانواده ام،
کسانی که واسه من یادآور خدا هستند،
رشته ام (دانشجوی پزشکی ام)،
اون آبی بی انتها(آسمان)هستم،
و پـــــــرواز
یکی از قشنگترین آرزوهامه،
مقصدش هم یه رازه،بین من خدای من...
*************************
اینجـــا
حرفهای دلـ ـم رو مینویسمـ
بی رنگ و ریــــــــا!
ازشعار متنفرمـ!
خیلی!!ـ
نوشتن من رو به "فکر کردن" وا میداره...
بنابراین جمله ای نمینویسم توی این دفتر خاطرات مجازیم، مگر اینکه به "تک تک" کلمه هاش اعتقاد داشته باشمـ .
پس مطالب رو با "دلــ "ـتون بخونید.*:)
لطفا...!
اولین مخاطب نوشته هام "خدا" و بعد "خودم" هستم
و بعد تمامی کسانی که حرف دلشون با من یکیه*:)
*************************
خیلی خیلی زیاد خوشحال میشم اگه بتونم حتی یه پنجره امید، توی زندگی کسی باز کنم،
در واقع این یکی از اهداف زندگیمه...
*************************
خوشحال میشم نظرتون رو راجع به مطالبم بدونم× :))

*************************
پیامبر(ص) میفرمایند:
"هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بفرستد ( یعنی صلوات را بنویسد ) تا نام من در آن کتاب هست ملائکه برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند."

اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم

۱۱ مطلب با موضوع «از دانشگاه چه خبر؟!» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

الوعده وفا...سلام خدمت عزیزای دلم...خواننده های با وفای خودم

 

بعد از بخش اطفال رسیدیم به نورولوژی...بخش مورد علاقه ی من J تمام آرزوم اینه که یه روزی خودم رو توی این رشته ببینم...

از اطفال با رنج سنی 4-5 سال یهو وارد دنیای 80-90 ساله شدم!اوایل شوکه و افسرده ازین تغییر و پرش بودم...اما بعد کشیک های طویل و شلوغ!علاقه م شعله ور شد J))))

بخش نورو بخش خلوتی محسوب میشه...حوئمو برای کشیکای خلوت آماده کرده بودم ...اما چشمتون روز بد نبینه!!توی تمام کشیکام چشمامو روی هم نذاشتم!!!!!انقدر شلوغ بود سرپرستار میکوبید روی میزش و داد میزد بااااابااا چقدر مریض نورو؟

چه افتاقی افتاده عاخه؟؟غافل ازینکه بابا کشیکه من خوش کشیکه!! فرداش اورژانس خالی از مریض نورو!و دوباره توی کشیک من میترکید!!!

یه بار ساعت سه در حالیکه توی اورژانس مریض CVA میدیدم!!از بخش زنگ زدن که مریض بدحال شده!زود رفتیم بالا سرش و دیدیم بعله!باطری قلب بیمار از کار افتاده و ضربان قلبش 20-30 تاست!!هر لحظه امکانش بود اتفاق بدی بیفته!

به سرعت و با مکافات فرااااااااااوااااااااان بعد کلی بحث و رزرو تخت و هماهنگی های لازم،توی CCU که تخت خالی نداشت،ساعت 4-5 صبح مریض رو با آ»بولانس بردن مرکز جراحی قلب و برای مریض ما تخت خالی شد!خیالمون راحت و یه نفس راحت کشیدیمریالرفتیم به مریض و همراهش موقعیت رو توضیح دادیم و وخامت اوضاع رو براش باز کردیم!اما مریض دااااااااااااد و بیداد که من ازینجا تکون نمیخورم!!گفتیم پدر جان امکانش هست قلبت وایسه!میگفت نهههههههه!!

من میخوام رو همین تخت بمیرم!!خلاصه به هر ضرب و زوری که بود منتقل کردیم وباطریش رودرست کردن!! نهایتا با حال خوب ترخیص شد!

 

دیگه بماند مریضی که درست بعد از عمل قلب باز سکته کرده بود و ما اورژانسی بالا سرش رفتیم ...مریضی که تشنج های مقاوم به درمان داشت!و نصف شب تمام بخش رو بهم ریخته بود و به درمان به سختی پاسخ میداد...مریضی که ساعت سه شب خونریزی گوارشی کرد و تا صبح بالا سرش بودیم و معده شو شستشو دادیم و تقریبا کنترل شد...

 

و در نهایت الحمدلله به لطف خدا با نتیجه ی خوب به پایان رسید J

 

بخشENT   بخش بعدی بود...فرصت خوبی برای استراحت کردن...اما باز هم قرعه ی بیشترین کشیک به نام من افتاد...توی این بخش حسابی فرصت استراحت بود و خیلی خوش گذشت...اما چیز جالب قابل ذکری نداشت که بخوام تعریف کنم!

 

بخش بعدی ما جراحی پر ماجرا بود...



  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم



میرسیم به اطفال...جایی پر از یاد علی اصغر رباب و رقیه ی حسین...


قبل اینکه به بخش برسم خیلی نسبت بهش ترس توی دلم بود...اما توی دلم عاشق بچه ها بودم...تا اینکه زد و عید بخش ما شروع شد
چهار روز پشت سرهم کشیک میدادیم...اون چهار روز برای یه آنالیز کلی کافی بود...بخشی که باید ناز مریضاتو بکشی که زبون کوچولوشون رو بیرون بیارن...به محض اینکه روپوش سفید ببینن با تمام توان عربده بزنن:))))))))...خریدن ناز مریضات...بغل کردنشون که بهت اعتماد کنن

مساله ای که خیلی بارزه توی ین بخش ،آسیب پذیر تر بودن کودکان نسبت به حالت مشابه در بزرگساله...بزرگسال اگر دچار اسهال استفراغ بشن به ندرت بستری میشن،اما برای اطفال این مساله خیلی جدیه...چون حجم بالای آب بدنشون با این موارد زود از بین میره و خطر مرگ تهدیدیشون میکنه و نکته ی جالب تر اینکه این که آب به پاکی معروفه...بیشترین درصد آب هم در بدن اطفال هست...پس میزان پاکی شون بیشتره و این میزان پاکی برای آسیب پذیر تر بودنشون گواه خوبیه...
آب که کثیف بشه همه متوجه میشن...پس روحت هرچقدر پاک تر باشه،آلودگی ها زودتر خودشون رو نشون میدن و مریضت میکنن،ناخوشت میکنن

اگر میزان آب بدنت زیاده،خیلی حواست به ورود ناخالصی ها باشه...اگر میکروبی وراد شد که اجتناب ناپذیرم هست،اشکال نداره،باهاش بجنگ...بیرونش کن و علیه ش سلول خاطره بساز که سری بعد که وارد بدنت شد،محکم تر پسش بزنی...

چقدر خلقت خدا از در و دیوار و نعماتش پیداست و افسوس که ما چقدر چشمامون رو بستیم...


+بخش اطفال یه فرق بزرگ با بقیه بخش ها داره...بچه که تب میکنه مادر میمیره...برای یه تب ساده مادر سیل اشک از چشماش جاریه...
توی این بخش حقیقتا بیشتر از اطفال، دلم برای پدر مادر میسوزه،دلم کباب میشه براشون وقتی بر بالین بچه شون بال بال میزنن...چشماشون رو به چشمات میدوزن که امید رو پیدا کنن و محکم بچسبنش...
با خودم میگم وقتی که یه بنده انقدر نسبت به بچه ش دلسوزه پس خدا نسبت به مخلوقاتش...کسانی که از روح خودش درشون دمیده چطوره؟
مگه خدا نهایت هر صفت خوبی نیست؟...پس قطعا خدا لطیف و دلسوز تر از این حالته...با خودم میگم خدایا...خالق هرگز از مخلوق عقب تر نیست...


+بخش اطفال خیلی تفاوت های بزرگی با سایر بخش ها داشت...کد که اعلام میشد با چشم خودت میدیدی که تمام پرسنل چطور دلسوزانه بر بالین بیمار حاضر میشن و تمام تلاششون رو میکنن،اساتید که در عرض چند دقیقه خودشون رو میرسونن...رزیدنتا که مریض رو بغل میکنن و به اتاق CPR میبرن...تخت رو جابجا میکنن و...
یه بار توی اورژانس نشسته بودم و در حال مریض دیدن بودم که دیدم  یکی از خدمات در حالیکه رنگش عین گچ دیوار شده دوید اومد توی اورژانس انقدر هول شده بود که لکنت گرفته بود...خانم دکتر خانم دکتر مریض PICU کد خورد!گفتم چی؟؟؟کدوم مریض؟
معطل نکردم که جوابمو بده دیودم سمت راهرو...توی راهرو داشتم میدویم که یهو دیدم از بخش انکولوژی یکی از مادرا دوید سمتم و جیغ میکشید که کد اعلام کنید...به دادم برسید...در عرض چند ثانیه کد اعلام شد و همه ی رزیدنتا توی بخش انکو وارد شدن و به سرعت مشغول احیا بودیم...قلبش که برگشت سریع مریض رو به PICU منتقل کردیم هیچ قوت صحنه ای رو یادم نمیره که منتقل کردن مریض به بخش PICU به علت کوچک بودن اتاق CPR خیلی راحت ممکن نبود...یکی از رزیدنتا مریض رو زد زیر بغلش و برد...استادم که در مدت زمان کوتاهی خودشو رسوند و ما از بین انبوه جمعیت مادرای نگران مریض رو حال احیا میبردیم...استادم که با مهارت تمام مایع پلور رو سنتز کرد و حتی کار میخواست به پریکاردیوسنتز برسه...اما متاسفانه بیمار علی رغم دو ساعت تمام احیا برنگشت...
صدای جیغی که از در بخش میاد...وقتی که بیرون میری همه منتظرن بگی که مریض برگشته،اما...

+اخیرا یه مریض 3.5 ساله اعزامی از شهرستان داشتیم که با کاهش سطح هوشیاری اومده بود،پدر مادرش که داخل اومدن ،صورتشون داد میزد که معتاد به مواد مخدر هستن!و اولین چیزی که به ذهن میرسید مسمومیت با مواد مخدر بود...هررررررررچقدر ما به نحوه های گوناگون ازشون پرسیدیم انکار کردن که چیزی به بچه داده باشن...شاید ده تا پزشک به انواع مختلف ازینا پرسید و منکر شدن...حتی شاکی میشدن که مگه ما مرگ بچه مون رو میخوایم...حتی من پدربزرگ و عموی کودک رو که ازش پنهانی عکس گرفت رو هم پیدا کردم وازونام پرسیدم!اما همه موضوع رو انکار میکردن...خانواده سطح اجتماعی اقتصادی پایین داشت و خیلی به شرح حالشون نمیشد اعتماد کرد،اما بالین بیمار کاملا مسمویت با تریاک رو نشون میداد!
گفتیم باشه صبر میکنیم تا نتیجه آزمایشاتش بیاد...وقتی نتیجه آزمایشات اومد بچه نه تنها به تریاک!بلکه با یه سری قرص هم مسموم شده بود!
وقتی که به پدر مادرش گفتم که این اتفاق افتاده،پدری که لب هاش از شدت اعتیاد سیاه شده بود و عملا اگر توی خیابون میدیدنش باید میگرفتنش،فوری چشماش پر اشک شد و محکم زد توی سر خودش و گفت بچه مو چیزخور کردن...مادر که حالش خیلی داغون بود...
همه ش میگفت تقصیر عموشه!ما با اونا مشکل داریم!

چند روز گذشت تا اینکه کم کم کودک از دستگاه ونتیلاتور جدا شد،و الحمدلله حال بیمار از کما به هوشیاری رسیده...اما هیچ وقت اون پر شدن چشمای پدرش و آه مادرش و دعایی که از ته دل برامون کرد رو فراموش نمیکنم...



+بیماری داشتم که یه دختر 13 ساله بود که مراحل آخر زندگیش رو میگذروند...نیازمند پیوند ریه بود،اما بدنش حتی تحمل پیوند رو نداشت و اگر داشت هم اسمش توی لیست پیوند ته جدول بود...هرروز که میرفتم دستمو محکم میگرفت...بهش قوت قلب میدادم که داری بهتر میشی...اما واقعا حالش بد بود...وقتی که میگفت چی بخورم؟میگفتیم هررررچی دوست داری...ما نمیتونستیم کمیت زندگیش رو تغییر بدیم ولی میشد اون مدتی که زنده ست رو با کیفیت تر کرد...با امید باشه،با روحیه باشه...
اللهم اشف کل مریض...


+گاهی انقدر لود کاری بالاست که تو نمیفهمی اذان شده و باید روزه ت رو باز کنی...
من کشیکام به شلوغی معروفه،پرسنل ...رزیدنتا...همه  میدونن...گاهی وقتی منو اول کشیک میبینن میزنن تو سر خودشون رو میگن ای وای امروز بیچاره شدیم...:)))))))))...بعضی پرستارا میگن لیست کشیکاتو بده که جابجا کینم با تو نیفتیم!!:))))))..توی اوج خستگیام وقتی که بچه ها مسخره میکنن که تو چقدر بدشانسی که کشیکات سه برابر بقیه کشیکا مریض داره... همه ش سعی میکنم که یادم بیاد حوائج مردم نعمت الهی هستن...امیدوارم خدا قبول کنه...

امام حسین علیه السلام : إنَّ حَوائِجَ النّاسِ اِلَیکُم مِن نِعَمِ اللّه ِ عَلَیکُم فَلاتَمَلُّوا النِّعَمَ ؛

نیاز مردم به شما از نعمت هاى خدا بر شما است ؛ از این نعمت افسرده و بیزار نباشید .



+اینم صحنه ایی که توی بخش اطفال میبینی...:))))))))))))
خدا دامن همه ی اونایی که بچه ندارن رو به خیریت سبز کنه...

+

  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم


سلاممممممم

قرار شد از زنان بگم...

اول اون خاطره ای که یادمه بگم:)))

+یه روز توی بلوک زایمان در حال چرخیدن و ویزیت بودم که یهو دیدم یه خانمه که یه آقا و یه خانم پیر زیر بغلشو گرفتن درو باز کردن اومدن داخل...چون بلوک زایمان یا لیبر یه جای مثلا استریله نباید با کفش واردش شد و حتی روپوش مخصوص اونجا رو باید پوشید مثل اتاق عمل...و قبلش حتما باید توی اتاق معاینه ویزیت بشه که ببینیم آیا مشکلش با بستری حل میشه یا سرپایی...خلاصه هرکس اجازه ی ورود نداره!فقط خانم ها...گفتم خانم ...آقا کجا؟؟؟اول اتاق ویزیت و معاینه...بعدشم با کفش آخه؟؟...خانم پیره داد زد آخه داره زایمان میکنه

ماهم دیدیم وضعیت خانم مشخصه زودی بردیمش توی یکی از اتاقا...روی تخت معاینه گذاشتیمش و معاینه که خواستیم بکنیم ،دیدم سر بچه بیرونه!!:)))...در صدم ثانیه ست استریل زایمان باز شد و بچه به دنیا اومد...یعنی استرس و هیجانی که اون لحظه کشیدیم رو هیچ وقت یادم نمیره :)


+یادمه توی یکی از کشیکام که از قضای روزگار خیلی هم خسته بودم گفتم خدایا انصافا امروز لطفا خلوت باشه بیمارستان...بقیه روزا نوکرتم هستم ولی امروز رو عنایتی بفرما یه ذزه آروم باشه...گذشتن حملات از ذهنم همانا و پیج شدن همانا...انترن زنان به پست پارتوم...انترن زنان سریعا به پست پارتوم...گفتم خدای خودت به خیر بگذرون...سریع رفتم داخل بخش دیدم که یه خانمه سزارین کرده و بعدش دچار خونریزی شده و برای کنترل علایم حیاتی انترن رو بالا سرش فیکس و چک V.s هر یه ربع داره!!تا کی؟تا آن زمان که خدا میدونه...خلاصه در این حین که با دو دست بر سر میکوفتم!!دیدم پیج میکنن انترن زنان به الکتیو!!انترن زنان سریییعا به الکتیو!حالا خدایا چیکار کنم؟من که بالا سر این مریض فیکسم...و بخش الکتیو مریض مشکوک به آمبولی رو میخوان اسکن هسته ای کنن و من باید با آمبولانس باهاش برم!حالا کی انترن بخشه؟خودم ...تک و تنها!!انترن زنان به پست پارتوم...انترن زنان به الکتیو!همنیطور پیج میشدم و میدویم که به کارا برسم...(چند لحظه قبل رو یادتون بیاد که خسته بودم و از خدا خواستم که کشیک خلوت باشه!)

همزمان چند تا مریض با پره.اکلامپسی هم اومدن که چک هر یک ساعت توکسمیک چارت داشتن!!یعنی عملا من فقط در حال معاینه و ویزیت بودم و دریغ از یک لحظه نشستن...تا خود دوزاده شب بالا سر مریض هر یک ربع!بودم تا اینکه ساعت 12 شب دلشون به حالم سوخت و لطف کردن و چک هر یک ساعتش کردن...احساس میکردم خوشبخت ترین آدم دنیام که ویزیتام از یک ربع به یک ساعت رسیده...حالا در چه وضعیتی هستم؟تقریبا هفت تا مریض دارم که هر یک ساعت چک بشن!یعنی به آتاق آخر که میرسیدی نوبت اتاق اول میشد:))))))))


هر لحظه ازون شب به این فکر میکردم که بالاخره تموم میشه...اون کشیک تموم شد... تا اینکه یه روز توی بلوک چیف رزیدنت پرسیدن کی اون شب کشیک بخش بوده؟؟؟معمولا این سوال رو وقتی میپرسن که میخوان یه سوتی یا خرابکاری رو گردنت بندازن!ترسان و لرزان گفتم من!!گفتن چیکار کردی اون شب؟؟؟گفتم مگه اتفاقی افتاده؟؟گفتن نه خیر!پرسنل یه نامه ی بلند بالا نوشتن وازتون تشکر کردن!!!گفتن که ما ندیدیم و نشنیدیم که انترن هایی بخوان اینجور  دقیق باشن ! اون نامه به رییس گروه هم انتقال داده شد و بعدها منشی بخش هم نامه تشویقی برامون رد کرد و خداروشکر اثر داشت و تونستم با نمره ی خوبی از بخش زنان گذر کنم...

خواستم بگم که وقتی که خدا یه چیزی رو برخلاف میلمون میکنه...حتما حکمتی پشت کار هست و یه نتیجه ی فوق العاده منتظرمونه...کاش همیشه این یادمون باشه و با غر زدن شرمنده ی خدا نشیم...



+توی بخش زایمان هم گرفتیم...من هرچی به دنیا آوردم دخترای سفید خوشگل بودن...ماماناشون بد زایمان از ما میپرسیدن که اسمشو چی بذاریم؟:)...


+یه بار توی یکی از کشیکام یه خانمه از شهرستان اعزام شد...بسیار بد حال و توی شوک بود...منم تا صبح انقدر دویده بودم که پاهام داشتن از زانو قطع میشدن...همزمان مورنینگ هم با من بود...نزدیکای تایم مورنینگ بود که خانمه داخل بلوک رسید...وضعیت خیلی بدی داشت...فورا خونشو گرفتن و منتظر بودن خدمات بیاد برای کراس مچ ببره آزمایشگاه...ساعت همینطور داشت به زمان مورنینگ نزدیک میشد و حال بیمار بدتر  و نمونه ها هنوز توی بخش بودن!دیدم کسی توی بخش نیست که بهش بسپرم  خون رو ببره و بیمار هم بدحاله...بیخیال مورنینگ شدم...گفتم حتی اگر نرسم و منو مورد شستشو قرار بدن باید برای این بیمار یه کاری بکنم...رزیدنتا همه بالا سرش بودن...نمونه رو گرفتم و دویدم سمت آزمایشگاه...آزمایشگاه که رفتم جوش برخلاف بلوک آروم بود و همه چیز در آرامش بود ...سمت مسئولش دویدم و گفتم مریض بدحاله...زود نتیجه اینو میخوام!دیدم خانمه داره با طمانینه کار میکنه!بلند گفتم مریض داره میمیره هااااا!!!و این شد که زود جواب آزمایش رو بهم داد!!:))

الحمدلله همه ی کارا برای مریض به زودی انجام شد...منم بعد با تاخیر وارد مورنینگی شدم که قرار شد ارائه دهنده باشم...توی دلم گفتم خدایا!خودت دیدی...کمکم کن...و خدا واااقعا کمک کرد و اون جلسه از جلساتی بود که بدون گیر تموم شد :)



+درمانگاه ژنیکو نشسته بودیم که یه خانمه پیر که نصف صورتش سوخته بود وارد شد...به خاطر نتیجه ی مشکوک پاپ اسمیر قرار بود کولپوسکوپی. بشه...لیست داروهاشو که دیدیم داروهای ضد فشارخون هم داخلش بود...فشارش که رو که گرفتیم دیدیم 20!! اگر با این فشار اورژانسی کولپوسکوپی میشد حتما سکته ای چیزی میکرد!بهش گفتیم همین الان برو اورژانس!گفت باشه الان میرم...چند دقیقه ای گذشت دیدیم هنوز روی صندلی نشسته!گفتیم چرا نمیری ؟گفت نمیتونم سرم گیج میره!فوری خدمات درمانگاه رو صدا زدیم که با ویلچر ببره...خدمات سرش شلوغ بود و داشت دیر میشد...ویلچرو گرفتم و پیرزن رو روش گذاشتیمو و بردمش سمت اورژانس و تحویل اورژانس دادمش...استادم وسط راه منو دید با تعجب گفت خانم دکتر تو مریضو میبری؟؟؟؟؟کار خدماته!!گفتم استاد نمیتونم صبر کنم که دیر بشه...اینم مثل مادربزرگ خودمه...با اینکه نظر استادم برام مهم نبود و حتی شاید به خاطر اینکه درمانگاه رو ول کردم اتجدید دوره م میکرد!اما استادم کلی ازین کار خوشش اومد و کلی تشویق کرد...:)

فرداش دیدیم بازم پیداش شد...گفت دیروز پول نداشتم بستری شم!کارمو راه بندازین تا برم...گفتیم آخه مادرجان با این فشار بالا نمیشه این کار برات انجام شه...مجدد فشارشو گرفتم...ای خدا 20!! معطل نکردم...دوباره بردمش اورژانس و خودم بستریش کردم که دیگه نگران هزینه هم نباشه...

و دعای خیری که اون مادربزرگ برام میکرد،مطمئنم تنها توشه آخرتمه...

به بچه هایی که پزشکی میخونن میخوام بگم که وقتی حیات مریض در خطره هیچ وقت منتظر شان و منزلت و پرستیژتون نباشید...ما همه برای یه هدف دیگه به این دنیا پا گذاشتیم...یادمون نره این دنیا تموم میشه ولی کارایی که کردیم چه خوب و چه بد تا آخر عمر با ما هستن!


+چه شبایی که تا صبح صدای قلب جنین و مادر رو گوش کردیم و برای پیدا کردن ضربان قلب جنین استرس کشیدیم...برای ری اکتیو شدن NST صلوات نذر کردیم...آیت الکرسی خوندیم...چقدر سر زایمان ها سخت استرس داشتیم و صدای گریه نوزاد بعد از زایمان چقدر برامون شیرین بود...چندین بار کل محتویات شکم مادر روی خودمون و روپوشمون ریخت...چقدر خون..چقدر مکونیوم...چقدر مایع آمنیوتیک...و چه صبح هایی که حس میکردیم پایی برامون نمونده انقدر دویدیم و راه رفتیم...چقدر استادا بهم میگفتن فلانی بیا زنان بخون تو میتونی موفق باشی اینجا...

با همه ی اینا و لحظات تلخ و شیرین، هرگز در آینده رشته ی زنان رو انتخاب نخواهم کرد!چون تحمل اون جو و استرس کار واقعا برام ممکن نیست...


+ماه رمضان هم رسید...هرسال که میگذره میگم خدایا مگه میشه دست خالی تر از امسال بیام پیشت؟و باز هم دست خالی تر از سال قبلش میام...ما باید بدونیم که برای به جایی رسیدن باید خُرد شیم و بی رحمانه از خواسته های نفسانی مون بگذریم...شیرینی بعضی از لذت ها رو بر خودمون حرام کنیم ،درد بکشیم ...بلکه این اسب سرکش رام بشه...درست عیییییین فرایند زایمان...نوزاد باید به سختی و تحت فشار از کانال زایمان عبور کنه که بعد از تولد مشکلات تنفسی براش پیش نیاد...عین خارج شدن پروانه از پیله...ماهم برای تولد باید از سختی عبور کنیم که به آسانی برسیم...

امیدوارم برای همه مون ماه از چاه به ماه رسیدن باشه...



+پست بعدی در مورد بخش شیرین اطفال ان شاالله :)


http://www.givingbirthnaturally.com/image-files/handsfeet.jpg

در پناه حق

  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم



از آخرین پست چندین ماه میگذره...بخشای مهمی رو گذروندیم...لحظات مهمی رو پشت سر گذاشتیم قلب و زنان تموم شد و الان بخش فرشته های کوچولو هستیم...

از قلب که بخوام بگم یه رشته ی FULL STRESS بود.بخشش واقعا مفید ترین بخشی بود که رفتیم ولی پر استرس ترین...

اتندا که ماشالله هزار ماشااله همیشه در دسترس و پاسخگو!! بودن...مریضای با سکته یقلبی میومد و تقریبا کل مدیریتش با ما بود...چشممنون همیشه دوخته به مونیتور بود...با تاکیکارد شدنش تاکی کارد و با برادیکارد شدنش برادی کارد میشدیم...

انقدر تشنه ی یاد گرفتن بودیم که دقیقا عین آهنربا به استاد برای آموزش میچسبیدیم و گاهی استاد میگفت بابا شما دیگه کی هستین؟منو از رو بردین...گاهی میگفت درمان فلان عارضه دیگه به شما ربطی نداره بچه ها..اگر پیش اومد خودمو صدا بزنین

+یادمه یه بار یه مریض داشتم که سکته ی قلبی وسیعی کرده بود و بخش زیادی از قلبش درگیر بود...برای داروی لازم رو شروع کردیم...یه داروی فوق العاده حیاتی و به همون شدت خطرناک!یعنی وقتی دارو شروع میشه باید چشماتو به مونیتور بدوزی و صندلیتو دقیقا داخل مانیتور بذاری!!!!

تقریبا تا آخر دارو مریض حالش خوب بود...که یهو دیدم ضربان قلبش از 90 به 19 رسید!!!!جای مریض خودم MI کردم!! من که احتمال دادن عوراض رو به صورت نادر میدادم،قبلش از استادم پرسیده بودم که باید چیکار کنم و با هزار سلامو صلوات بالاخره مریض رو برگردوندیم!!!

متاسفانه داروها همه عارضه دار بودن و ما یه دونه اسکا رو هم با دل خوش ندیدم

یه بار یکی از مریضم اسپاسم عضلات کمری داد!!عارضه ای که در زمان دایناسورها منقرض شده!اما در شیفت من اتفاق افتاد!!!و کاریشم نمیشد کرد :////


+یه بار با یکی از اساتید فووووق العاده باسواد و فووووق العاده بی اعصاب تا ساعت2.5 شب مریض ویزیت کردیم...استاد خسته و کوفته ساعت 2.5 شب رفت و گفت وای به حالتون اگر به من زنگ بزنین!!!...کار ما که فقط دعا بود :)))...که ای خدا مریض سخت نیاد...مریضی نیاد که نتونیم مدیریت کنیم...ساعت سه زد و یه مریض با نوار قلب داغون اومد!!!دقیقا داشتیم به این فکر میکردیم که چه خاکی تو سرمون بریزیم با این...به استاد زنگ بزنیم که میاد تیکه تیکه مون میکنه!!...پرسنل هم که فرقون فرقون خاک میاوردن که روی سرمون بریزیم و سعی میکردن باهامون همدردی کنن و همزمان ویزیت هم میذاشتن و به حجم خاک روی سرمون اضافه میکردن!!!توی خلسه بودم که دیدم همراه مریض با یه گونی دارو اومد روبروم!!!گفتم خانم شوهرت کی دردش شروع شده؟؟گفت از 3 ظهر...گفتم از 3 ظهر درد داره و 3 شب اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانمه مظلومانه گفت آخه پول ماشین نداشتیم که از روستا بیایم!منتظر شدیم پسرمون بیاد و پول بیاره...اینو که شنیدم گفتم حتی اگر استاد بیاد همینجا تیکه تیکه م کنه،من بازهم زنگ میزنم و وضعیت مریض رو جهت اقدام مناسب بهش اطلاع میدم...بسم الله الرحمن الرحیم...شماره ی استاد رو گرفتم!!بوق اول خورد...بوق دوم خورد...بوق سوم نخورده استاد گوشی رو برداشت...و با یک لحن فوق العاده بعید و آروم جوابمو داد!

من مونئه بودم هنگ از برخورد استاد باشم و یا خوشحال ازینکه کار مفیدی برای مریض میتونم انجام بدم،فوری به بالین مریض رفتم،دستورات لازم رو نوشتم و بستری CCU کردم :)

+یه بار یه خانمه اومد ضربان قلب بسیار بااااااالا...وضعیتش خراب بود...دخترشم استرس فراوان ... خدا استادمون رو هرجا که هست مورد عنایت خودش قرار بده...بس که با سواد بود و به فکر مریض بود...با کلی هشدار دستورات لازم به بهم یاد داد و گفت اینکارو بکن  و اگر جواب نداد خودم میام...بسم الله ...خدایا خودت شفا رو درین درمان قرار بده...دارو رو که در حالت خاصی زدیم،در کمتر از یک دقیقه وضعیت بیمار کاااملا خوب شد!!حیرت زده میشدم ازین تغییر در کوتاه مدت...از قدرت خدا...از کوچک بودن خودم در محضر خدا...

+چه شب هایی که ساعت ها به نوار قلب مریض زل میزدیم...ECG های متعدد برای رد علل حاد...اطمیانان قلبی به بیمار دادن و آروم کردنشون...

چه ساعت هایی که که توی CCU چشمامون روی ضربان قلب بیمار فیکس میشد...

+یه بار یه مریض داشتیم که یه خانم بود که با تنگی نفس اومده بود...علتش رو قلبی دونستن و به ما ویزیت دادن...اکو که کردیم دیدم عه!اینکه قلبش سمت راسته!!پروب اکو رو که روی شکمش گذاشتیم دیدم کبد و همه ی احشاش کاملا برعکسن!!!در واقع مریض  situs inversus بود!و تا سن 60 سالگی متوجه نشده بود!!



+بخش بعدی زنان بود...

هر بار که زایمان طبیعی اتفاق میفتاد بغض گلوی منو میگرفت...چه زایمان های سهتی که دیدیم...چه هیجانات مثبتی...چه مواردی که فقط افسوس میخوردیم...

+ان شالله پست بعدی راجع بهش مینویسم،ولی امیدوارم مثل قبلی فاصله ش انقدر زیاده نشه که همه چیز یادم بره!!:))))))))


+خدایا بعضی بنده هات انننننقدر خوبن که وقتی میبینمشون میگم اگر اینا بنده ت هستن و اینطورن،دیگه تو چقدر مهربون و دوست داشتنی هستی...خدایا چقدر آدم دلش میخواد محکم ماچت کنه...چقدر قلب آدم از شدت عشقت پر میشه و دلش میخواد همه چیز رو جا بذاره و مستقیم و هرچه زودتر بیاد جایی که فقط و فقط تو باشی...پر باشه از تو...از نورت...ازین همه خوبی...و هیچ بدی درش اره نداشته باشه که قلبمون بیش ازین مچاله بشه...



http://jeem.ir/files/images/content/146666221676620db93d666e89da290dbdc5806108.jpg

  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم

انگار همین دیروز بود که اولین روز اینترنی مون شروع شده بود،با ترس و لرز رفتیم توی بخش و منتظر اتن مربوطه...وقتی اومد خودمو معرفی کردم ...استادم گفت ماه چندمته؟گفتم روز اول!استادم یه خنده ی بلند کرد و گفت پس کارمون سخت شد!
اون مدت با اینکه زیاد به خم و چم کار وارد نبودم،اما انقدر تلاش کردم وظایفم رو بدون نقص انجام بدم که استادم کم کاری رزیدنتی که باهامون بود رو فراموش کرد و روز آخر بهم گفت خانم دکتر عالی بودی...به خاطر لود بالای بیمار اون اتند دوباره منو باهاش انداختن...سری دوم بیماران تعدادشون بیشتر و کارا چند برابر شده بود...یادمه روزای آخر استادم ازم عذرخواهی میکرد که انقدر تعداد مریضش زیاده و من به زحمت!!میفتم خخخ :)))))

+روز اول که وارد بخش شدم،پیجم کردن که برم خلاصه پرونده بنویسم،منم که هیچ آموزشی از هیچ کسی برای این کار ندیده بودم پرونده رو گرفتم و رفتم پیش رزیدنت بخش...درست ساعات اول شروع اینترنی بود...پرسیدم خلاصه پرونده چطور نوشته میشه؟رزیدنتمون یه دونه زد توی سر خودش گفت وای من یعنی درین حد صفر کیلومترین؟...به هرکی میگفتی اولین ماه اینترنیمه یه جوری نگات میکرد،و به آش خوری مون میخندید!
روز اولی که کشیک بخش بودم رفتم خودمو معرفی کردم و شماره م رو گذاشتم...چند صدتا آزمایش مختل جلوم گذاشتن و گفتن خانم دکتر ببین و اوردر بذار!! منم با تمام ترسی که توی جونم بود و هر لحظه از اتفاقات احتمالی که داستانشو از دوستان پیشکسوت شنیده بودم روی ویبره بودم...طپش قلب داشتم و نگرانی از چهره م پیدا بود...بسم الله الرحمن الرحیم...اولین آزمایش رو که دیدم از شدت مختل بودنش نزدیک بود سکته کنم!!!کراتیتنین 11؟؟؟؟مگه همچین چیزی داریم؟؟؟گفتم واااااای این کراتیتنین چرا اینطوره؟؟؟؟یادمه پرستارا که دوستمم بودن خندیدن و گفتن خانم دکتر ظاهرا هنوز به این آزمایشای مختل عادت نکردی!این مریض رفته دیالیز و این آزمایش قبل دیالیزشه....ازین به بعد به این اعداد عادت کن!!!
واقعا بعدش یاد گرفتم که چطور مریض با انواع آزمایشات مختل رو مدیریت کنم...کدوم رو بفرستسم دیالیز کدوم رو دارو بدم ...کدوم درمان نیاز نداره و ...دیگه کامل دستم اومده بود کدوم مریض اورژانسیه و کلی چیز دیگه...روزای آخر کامل خودمون اداره میکردیم مریض میدیدیم،مدیریت میکردیم و تا رزیدنت میومد ترخیصشم میکردیم!


+اولین کشیک بخشم بود...بخش نورولوژی پیجم کردن...با کلی استرس رفتم ببینم چی شده...فکر میکردم وقتی پیج میکنن حتما یه اتفاق خیلی بد افتاده و مریض بدحاله!بعد ها فهمیدم که برای کوچکترین مسائل پیجت میکنن و یه سری از کارا رو میشه تلفنی پیگیری کرد...خلاصه نورولوژی پیجم کردن و منم ترسان و لرزان وارد بخش شدم...آروم از پشت استیشن خودمو معرفی کردم و گفتم چی شده؟...تا نگام کردن گفتن اولین روزته؟خخخخخخ دیگه ببینید در چه حد تابلو بودم :))))))
یه بیمار معتاد به شیشه و حشیش بود که اوردوز کرده بود...اون موقع توی فاز wiithdrawal افتاده بود و بازم مواد میخواست و بخش رو بهم ریخته بود...وقتی که رفتم مریض رو از دور دیدم گفتم ای وااااای من حتی میترسم به این نزدیک بشم بس که قاطی کرده...گفتن دکتر تو متادون بنویس کارت نباشه...خلاصه طی هماهنگی با رزیدنت نوشتم و بیمار آروم شد...بعد ازون خیلی بخش نورولوژی رفتم ،روزای آخر که پیج میکردن کلی کار برام راحت تر شده بود،و با پرستارای اونجا کلی به روز اولم...استرسم و اون بیمار میخندیدیم...

+اولین کشیک دوستان پیشکسوت تعریف میکردن که بیمارشون انقدر بدحال شده که کارش به CPR کشیده و  متاسفانه فوت شده...متاسفانه ماهم مریض بدحال توی بخش داشتیم...و هر لحظه نزدیک بود بیمار فوت کنه...یادمه اون شب به رزیدنت گفتم دکتر اگر فلان مریض کد بخوره و نیاز به احیا داشته باشه خودم قبل بیمار حتما مردم!!توی اکسترنی یادمه یه بیمار توی اورژانس نیاز به احیا پیدا کرد و متاسفانه انقدر بدحال بود که به درمان جواب نداد و من تا هفته ها و ذهنم درگیر اون روز شده بود و از به یادآوردن صحنه های احیا میترسیدم...اما الان اینترن شده بودم و باید برای CPR حضور میداشتم...رزیدنت بهم اطمینان خاطر داد که کلی پزشک بالای سر بیمار میاد و تو اصلا نگران نباش...خلاصه گذشت و گذشت و کلی بیمار بدحال اومدن که نیاز به احیا داشتن و من هم جز ثابت تیم CPR!میرفتم و توی احیا کمک میکردم...طوری که روزای آخر میگفتن خانم دکتر بسه دیگه خودتو کشتی!!
یه واقعیت وجود داره که وقتی که مسلط به موضوع باشی،استرست خیلی کمتره و خیلی بازده کاری بیشتری داری و این جز با تجربه به دست نمیاد...و شاید بهترین تمرین برای هرکسی در جامعه پزشکی دیدن انواع و اقسام بیماران و یاد گرفتن نحوه ی مدیریت اوناست...

+چه شب هایی که ویزیت هر یک ربع حتی!! داشتیم و فیکس بالای سر بیمار بودیم و کاراشو انجام میدادیم...بعضی شبا پرستارا میگفتن تورخدا یکم چشماتو روهم بذار که حداقل کور نشی! انقدر دویدن و انقدر پیگیر بودن در باور ما نمیگنجه!!اولین کشیک بخشم ویزیت هر دو ساعت داشتم...کشیک آخر بخشم مریض بسیار بدحال شد و ویزیت هر یکساعت خورد...و کشیک آخر اورژانسم چند برابر ترکید و چند تا مریض ویزیت هر یکساعت خوردن!!خلاصه هر کشیک دقیقا بدتر از کشیک قبلی میشد...ولی برای ما چون تجربه مون بیشتر میشد،میدیریت راحت تر میشد...


+شب آخر کشیک بخش بودم...رفتم مریضای جدید رو ببینم که دیدم یکی از بیمارا رنگش سیاه شده،ولی از چیزی شاکی نیست و راحت نشسته رو تختش!رفتم صداش زدم که بابا جان خوبی؟؟گفت آره خوبم،فقط یکم گیجم!!زود اومدم علایم حیاتیش رو گرفتم...یهو دیدم فشار به شدت پایین و اکسیژن خونش در حد وحشتناکی پایینه...طوری که هر لحظه امکان داشت ایست قلبی بده!!نیاز اورژانسی به دیالیز داشت فوری زنگ زدم به رزیدنتا و از رزیدنت سال یک تا سال آخر همه فوری حاضر شدن و کاراشو انجام دادن...حالا که دستورات داده شد،اینترن محترم!!!! باید اجرا میکرد...لحظه ای رو یادم نمیره که عین اسفند روی آتیش بالا پایین میپریدم و کارای مریض رو به سرعت انجام میدادم...ولی پسرش داشت کیوی پوست میکند میخورد و میگفت پس این چرا نمیمیره؟!!!حتی مواد به پدرشون داده بودن که زودتر بمیره!!!به پسرش گفتم زود اکسیژن پدرتو نگه دار الان قلبش وایمیسه...با بیخیالی تمام گفت خب خودش میگه ماسک اذیتم میکنه،نمیذاره...ازش عصبانی شدم گفتم زود اینو بگیر ببینم،نمیذاره یعنی چی؟...گاهی مجبوری عصبانی بشی تا اهمیت بالای موضوع رو بفهمن یا حتی از بیخیالی دربیان...
توی راهرو میدوییم که مریض رو فوری برای کاتتر گذاری به اتاق عمل ببریم...اونجا تمام مدت نگران بودم مبادا مریض کد بخوره...و وقتی که فشارا رو به حد دیالیز رسوندیم،فورا به بخش دیالیز رسوندیم و تا صبح بالای سر بیمار بودم و چکش میکردم...و این برای من ذره ای ناخوشایند نبود...تمام لحظاتی که بالای سرش بودم و درس حساب میکردم و اینکه توی این زمان از شب فقط خداست که بیداره و تورو میبینه...و از فکر کردن به این چیزا انرژی میگرفتم...صبحش رزیدنتا میومدن میگفتن تو هایپراکتیوی...چطور میتونی انقدر بدویی و کارا رو انجام بدی،در عین حال که درای میخندی و چیزی هم نخوردی!یادمه اون شب انقدر بیمار حالش بد بود و کار داشت که یه ربع مونده به قضا شدن نماز عشا روی یه پارچه توی اتاق پرستار نمازمو خوندم...

+شب آخرین کشیک اورژانسم که خانم مسن با وضعیت تنفسی خراب ،انقدر حالش بد بود که چندین پزشک متخصص بالا سرش بودن و در موردش تصمیم گیری میکردن...اون وقت دخترش که سن کمی هم داشت مدام بالای سرش گریه میکرد...وقتی که ما از خانم میپرسیدیم که تنگی نفست بهتر شده یا نه؟به خاطر دخترش میگفت خوبم...دیدن از "خود" گذشتگی اون بیمار و گریه های دخترش قلبم رو مچاله کرد...نتونستم خودمو کنترل کنم و گریان از اتاقش بیرون اومدم...و تا وقتی که عکسام و سرخی چشمام پاک نشد توی اتاقش نرفتم...از پرستارا و انترنا گرفته تا اساتید که میپرسیدن چت شد یهو گریه کردی؟...جواب من حس از خود گذشتگی اون مادر بود...اینکه دخترش هر لحظه میدید حال مادرش بدتر میشه و هیچ کاری نمیتونست بکنه...درک حس اون لحظه ی اون دختر دیوانه کننده بود...تا صبح بالای سر بیمار بودم و با بی قراریش وقتی که دخترش بی حال روی صندلی افتاده بود،دستشو میگرفتم و نوازش میکردم که آروم شه...میگفتم خدایا به خاطر تو این کارو میکنم...نگاهم کن لطفا...قبول کن لطفا...


+یکی از کشیکای اورژانسم یه بیمار داشتم که بسسسسیار بد حال بود،با وجود کلی دارو فشاراش بالا نمیومد و هر دوساعت باید ویزیتش میکردم...با وجود بدحالی پدر،پسرش مدام باهاش شوخی میکرد و نمیذاشت روحیه ش رو ببازه...چندین روز بدون خواب فیکس بالای سر پدرش وایساده بود و خم به ابرو نمیاورد...وقتی که میرفتم فشارش رو بگیرم،به پسرش فشار واقعی رو میگفتم که خیلی پایین بود،اما با صدای بلند پیش خود بیمار فشار بالاتر رو میگفتم که روحیه ش رو از دست نده...خلاصه بیمار توی اورژانس کنترل نشد و فرستادیم CCU تحت نظر متخصصین قلب باشه،چونکه به قولی باطری توی قلبش بود و بیشترین مشکلش مشکل قلبی بود...و اونجا فشاراش کم کم کنترل شد و الان در حال ترخیصه...
اونوقت این خانواده انقدر انسان های سپاسگذاری بودن که دنبال من میگشتن توی بیمارستان که منو پیدا کنن و تشکر کنن!من خودم دورادور پیگیر احوالات مریض بودم...تا اینکه وارد بخش قلب و CCU شدم و رفتم مستقیم ببینمش...انققققققققدر خوشحال شد که حد نداشت...وقتی که پسرش اومده بود بهش سر بزنه با خوشحالی گفته بود اومد...اومد...پسرش گفته بود کیو میگی؟اونم گفت بود دختر مهربونمو میگممم خخخخ


+یه موضوعی هم هست که آینده و آخر عاقبت هر مریضی که برام جالب باشه،اون شخص!دوباره میاد و به تورم خودم میخوره!!مورد داشتیم آخر عاقبت کار درمانی یه مریض ادیابتی با مسمومیت الکل برام جالب شده بود و تو فکرش بودم که توی چند تا کشیک بعدیم دوباره با مسمویت با الکل مریض خودم شد!!! مورد داشتیم بخش روماتولوژی مریضم بوده،بخش روماتوم که تموم شد نتیجه ی اقدامات اون بیمار برام جالب شد،بعد بیمار کنسر درومد دوباره مریض خودم شد!!!
و مورد داشتیم که که بیمار بخش هماتولوژی بیمارم بوده...هرروز ویزیتش میکردم...بعد که داخلی تموم شد اومد قلب گفتم دیگه تموم شد،ازین یکی خبردار نمیشم...بعد همون بیمار توی بخش قلب اومد اکو بشه و اوکی عمل بگیره!!!
فکر کنم اگر بخش زنان هم برم مریضا برای ازیمان بیان اونجا و بعد بچه هاشون بخش اطفال بیان پیشم!!


بحث داخلی هم به طولانی بودن پاییزه...توی یک پست همه حرفا جا نمیشه...ان شاالله بقیه ش برای یه روز دیگه :)





  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم


+بیمار آقای میانسال که ایدز،هپاتیت،سل،با مصرف موادی مثل شیشه،تریاک،هرویین،الکل،متادون و...که با آسیت(افزایش آب شکم به زبان ساده) اومده و من باید اون همه مایه رو خارج کنم...خودش که بی حاله،مجبورم از زن و بچه ش شرح حال بگیرم...زنش با اشک شرح حال میده از دست خون دلی که ازین آدم خورده،بچه ش که مظلومیت از چهره ش میباره میاد و در جواب اینکه این آقا چه موادی مصرف میکنه؟، مارک سیگار پدرش رو بهم میگه :((...چقدر برام سخته بخوام مثل بقیه بیماران بهش نگاش کنم...کسی که انقدر ظلم میکنه به خانواده ش ، و با این سابقه ی از بیماری ها من باید به مایعات بدنش دسترسی پیدا کنم،یه عمل خطرناک برای یه ادم خشن!هر لحظه امکان داره بزنه زیر دستم و سوزن به دستم فرو بره...
با خودم کلنجار میرم...این آدم هرکسی که هست با هر سابقه ای ،الان روی اون تخت بیمار توعه و محتاح تو...به خودم میگم شاید این آدم با این سابقه جایگاهش بالاتر از تو پیش خدا باشه...پاشو عیییین بقیه کاراشو انجام بده...قانع میشم...با مهربانی سعی میکنم کاراشو انجام بدم،اون آدم خشن تبدیل به یه آدم آروم میشه که خیلی همکاری میکنه تو انجام کارا...خانمش تعجب میکنه میگه این همیشه اینطور نیستا!!تپ مایع آسیت با موفقیت انجام میشه و دید من به این ادم عین بقیه ست...خدا رو شکر میکنم که تونستم غلبه کنم به افکاری که از ذهنم گذشت...
میگم خدایا...توهم مارو اینجوری نگاه کن...ما خیلی وضعمون خراب تر از این بیماره...



+بیمار آقای جوان معتاد به مواد مخدر با خونریزی گوارشی میاد...مریضی که با خونریزی گوارشی میاد اورژانس داخلی حساب میشه...باید حتما یه سری کارا براش انجام بدی...ساعت سه هست و تنها اینترن اورژانسم...بیمار تخت بغل دستی که با مسمومیت به ماری جوانا اومده،مست از موادی که کشیده خنده ی بلندی توی اورژانس سر میده و مسخره بازی درمیاره از کاری که برای بیمار با خونریزی گوارشی میخوام انحام بدم...دوست دارم زمین دهن باز کنه و اورژانس رو فرو ببره...من تنها بین این همه مرد...اما چاره ای ندارم...اخم میکنم و به حرفاش توجهی نمیکنم و کارمو برای بیمارم انجام میدم...خداروشکر فعلا شواهدی از خونریزی نیست...
همزمان یه بیمار اورژانسی دیگه میاد که اونم خونریزی گوارشی داره...ساعت سه شبه و من ازین تخت به اون تخت میدوم و معده شون رو شستشو میدم
رزیدنت محترم نشسته روی صندلی و داره نگاه میکنه...درین حین یه بیمار دیگه با افت خون خون میاد...رزیدنت محترم منو در حال دویدن ازین سر اورژانس به اون سر میبینه وهمچنان در حال لم دادن روی صندلی میگه برو مریض جدیدم ببین!
میگم خانم دکتر من در حال شستشو ام...رزیدنت سال بالا ازین همه بی فکری رزیدنت سال پایین به حرف میاد...خانم دکتر ما خودمون میبینیمش...شما به این کار برس که واجب تره...
توی دلم واقعا ناراحتم ازین همه بی فکری و ازین همه سو استفاده...ازین که یک لحظه ما خودمون رو جای طرف مقابل نمیذاریم...ازینکه راحتی رو فقط برای خودمون میخوایم...خدایا بنده هات چطور ازت انتظار دارن کمکشون کنی...و تو چقدر بزرگی که روی همه ی این رفتارا چشم پوشی میکنی و همچنان روزی رسانی...خدایا تو چقدر بزرگی...



+از شستشوی بیماران با خونریزی گوارشی که مطمئن میشم سریع سراغ مریض با افت قند میرم...باهاش که حرف میزنم میبینم بی ربط جواب میده...همراه مریض رو نگاه میکنم...میگه ایشون کر و لاله...دختر  با زبان اشاره خیلی خوب باهاش ارتباط برقرار میکنه و کامل متوجه موضوع میشم...بیمار حال عمومیش خوبه و درحال دریافت سرم قندیه...بیماری که هیچ راه ارتباطی نداره،عوضش یه برادرزاده ی مهربون داره که واقعا داره از خودگذشتگی و فداکاری میکنه و تمام وقتشو در اختیار عموش میذاره...خدایا تو همیشه حواست به همه چیز هست :)




+پسر جوان با مسمومیت الکل میاد...نامزدش همراهشه . چند ماه دیگه عروسیشه...وقتی که سراغش میرم اول شرح حال مسمومیت با مواد غذایی رو میده...شرح حال مشکوکه...همراه رو میفرستم یه جای دیگه و خصوصی و آروم ازش میپرسم که چی خوردی؟چون روند درمان کاملا متفاوته...میگه الکل خوردم ولی توروخدا به همراهام چیزی نگین...بهش قول میدم...ما محرم اساریم و نباید اسرار بیمار رو جز به رضایت خودش فاش کنیم...دستورات لازم رو براش اجرا میکنیم...خودمو جای همسرش که میذارم حس بدی بهم دست میده...دروغ از اول زندگی...کاش باهم روراست تر بودیم...



+پیاده روی اربعین ه...خیل عاشقان به سمت کربلا میرن...داییم دومین سالیه که پیاده میره...از وقتی که حرفش شد بغض داشت تا زمانی که به کربلا رسید و الان که هروقت زنگ میزنیم پر از شور و حاله و پر از عشق و پر از تمنا...
امام حسین ع نمیتونم باور کنم دست خالی برش گردونی...نمیتونم باور کنم چشم امید عاشقانت رو نبینی...نمیتونم باور کنم عشق کسی  که چهل روز برات تمام قد مشکی پوش شد رو نبینی...من نمیتونم ببینم صدای هل من ناصر ینصرنی درمانده ای رو جواب ندی...نمیتونم باور کنم غم دل برای علی اکبرت رو ندیدی...سوز دل برای رقیه س و زینب س تو...

کشتی نجات...ما در حال غرق شدنیم...دستمونو بگیر...هیـــــــــــــــچ منجی برای ما جز شما نیست...ناامید از همه کس و همه جا ...درمانده و مستاصل پیش شما اومدیم...



  • آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم


+ساعات اولیه تحویل کشیکه...مریضامو دیدم،آزمایشات پیگیری شده...اورژانس خلوته...دو تا از همکارام هم هستن،پس با خیال راحت چند لحظه آف میشم و اورژانس رو به همکارام میسپرم که بیام پایون نمازمو بخونم...و یه خورده بشینم ،چون از 6 صبح تا 2 عصر یک لحظه هم وقت اضافه گیرت نیومده...وقتی که بعد از مدت کوتاهی برمیگردی اورژانس، رزیدنت سال بالا عصبانی میشه از چند لحظه غیبتت،در حالیکه تو قبلش تمام کاراتو انجام دادی و تو اون زمان هیچ مریض جدیدی هم نیومده...وقتی خیلی گیر دادنش رو میبینی علت رو توضیح میدی که بابا رفتم نماز بخونم...و این جواب مواجه میشی!بابا نماز چی؟مگه آدم تو کشیک نماز میخونه؟؟؟؟؟!!! دیگه نباید بری!!و پشت بندش کلی بابت این کار مسخره ت میکنه و غر میزنه...و تورو تا ساعت 10.5 شب آف نمیکنه که نیم ساعت برای نماز شب بری،درحالیکه اورژانس خلوته و مریض ها stable ند و همکاران به مقدار فراوان توی اورژانس نبودتو پوشش میدن...دلم میشکنه ...میام سر سجاده ی کوچیکم و به خدا میگم...خدایا واگذارش میکنم به تو،کسی رو که نماز خوندن رو مسخره میکنه...حریم رو رعایت نمیکنه و تورو بابت رعایت حریم مسخره میکنه!



+توی یکی از کشیکام یه بیمار داشتم خانم پیر و لاغر که تب بالا،عفونت و فشار خون بسیار بالا و حالت تهوع فراوان داشت،برای فشار و تهوعش درمان لازم رو انجام دادیم و چون فشار خوناش تقریبا مقاوم به درمان بود باید مدام چکش میکردم...به خاطر حال بدش برای اکسیژن با ماسک گذاشتیم...ساعت دو شب بود،حالش بهتر شده بود،رفتم فشارشو چک کنم،به نظرم خوابیده میومد،انقدر که درد داشت و بی حال بود...معاینه ش که میکردم دیدم یه صدای مبهمی میاد...با خودم گفتم خب حتما داره ناله میکنه و با اختیاط بیشتر معاینه ش کردم...دیدم همراهش از خواب بیدار شد گفت خانم دکتر شنیدی چی گفت؟...گفتم ناله میکرد،حتما به خاطر دردشه...گفت نهههههه داره دعات میکنه،هربار که میای کلی دعات میکنه ،اونا ناله نیست،همش دعاست...اون لحظه میخواستم این مادربزرگ رو محکم بگیرمش بغل و ماچش کنم انقدر که گوگولی بود و توی اون حال بدش هم این مهربونیش همچنان تداوم داشت...


+بیمار آقای مسن و فلج از هردو اندام تحتانی ،که الان با تورم اونا و تنگی نفس اومده،با شک مورد نظر معاینه میکنم و دستور لازم رو میذارم...وقتی که میام ازش سوال بپرسم همکاری عالی داره،دقیق به حرفام گوش میده و جواب میده...وقتی که مشغول نوشتن هستم مدام به تختای بغل دستیش اشاره میکنه  و میگه این خانم خیلی مهربونه...همش تعریف میکنه با اینکه کاری براش نکردم...نهایتش یه وسیله باشم...میگن دعای مریض مستقیم به آسمون میره...همش توی دلم وسوسه میشم که بهش بگم دعا کن گره از کار همه و ما وا شه...خجالت میکشم...با خودم میگم مگه چیکار کردی که میخوای اینو بگی؟سکوت میکنم...توی دلم میگم خدا میبینه...چیزی نگو...زمان میگذره...وقتی که قراره به بخش منتقل شه همش دعا میکنه،خوشبخت شی الهی...الهی خدا خیرت بده که ...الهی که...توی دلم میگم چقدر بعضیا خوبن که اینطور خوب میبینن و اینطور تشکر میکنن برای حداقل ها...توی دلم میگم خدای تو چقدر بینا و شنوایی...خسته گی از تنم در میره...


+ساعت 4و نیم صبحه....قراره شیفت رو به همکار جانشینم تحویل بدم و برم تا ساعت 6 صبح استراحت کنم و بعدش دوباره برم بخش و مریضا رو ببینم...یهو بارون شدید میشه...رعد و برق!باد و طوفان! باخودم میگم خدایا الان چطوری همکارم بیاد و اصلا چطوری من برم پاویون؟باد قشنگ منو میبره...تو این فکرام که همکارم عین موش آب کشیده وارد اورژانس میشه...شیفت رو تحویل میدم،اما حال خودم چطوری برم؟...نه چتری، نه لباس گرمی...به زور از یه جایی یه کیسه بزرگ زباله گیر میارم و تبدیل به یه چتر میکنم:)))) از اورژانس بدو بدو بیرون میزنم...به سمت پاویون میدوم،همین طور داره بارون میاد...تعمیرات محل پاویون هم که باعث میشه تا زانو توی گل بری!! عین موش نیمه آب کشیده!! وارد پایون میشم...اتاق گرمه...بچه ها خوابن...فقط یکساعت وقت خواب و استراحت دارم...فردا روز دیگریست...


+صبحش خسته از کار دیشب و تنها یک ساعت  و نیم استراحت طی 24 ساعت وارد بخش میشی...انقدر زود رفتی که همه خوابن...آروم وارد اتاق میشی و سلام میدی...بیمار که تورو میبینه جوابتو نمیده...دوباره سلام میکنی؛سلام مادر جان خوبی؟...بی محلت میکنه و از اتاق بیرون میره...توی دلت میگی اشکال نداره...حتما دیشب شب سختی براش بوده...صبر میکنم تا چند دقیقه دیگه دوباره باهاش حرف بزنم...تخت بغل که سلام بی جواب تورو میشنوه میگه با من بودی دخترم؟...میگم بله مادر جان با شما هم هستم...میرم معاینه ش میکنم تا مریض قهر کرده م دوباره بیاد!میاد و شروع میکنه:من دیشب خیلی حالم بد بود همه جام درد میکرد...آروم آروم ازش میپرسم ...پیگیری منو که میبینه آروم میشه و همکاری میکنه و در نهایت تشکر...خیلی پیش میاد که علی رغم آروم بودن تو،بیمار و همراهش بسیار عصبانی و بی قرار هستن و حتی بهت تند میشن و بخوان بزننت!(مورد داشتیم پسر بیمار انقدر عصبانی بوده که حین معاینه میخواسته منو بزنه!!) اما معمولا با دیدن پیگیر بودن و بحث نکردن پرسنل، کوتاه میان گاهی عذر خواهی میکنن از رفتارشون،گاهی سکوتشون نشانه ی عذرخواهیه...گاهی هم کوتاه نمیان و هرکاری هم که بکنی بیمار ناراضیه و غر میزنه...اینجور وقتا خستگی به تنت میمونه، اما فقط و فقط باید به این فکر کرد که این کارا برای خداست و خدا میبینه و مهم اینه که خدا از ما کم کاری نبینه و راضی باشه...بیخود نیست که شاعر میگه: یا رب نظر تو برنگردد...برگشتن روزگار سهل است...




  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم



+بخش داخلی مردان...همراه بیمار میاد و از درد شکم بیمارش میگه...میرم معاینه ش کنم،میبینم خوابیده پس خیالم راحت میشه که دردش ساکت شده...6 ساعت بعد دوباره از بخش زنگ میزنن که اون آقا دوباره درد شکمش شروع شده...میرم معاینه ش کنم این بار بیداره

سلام بابا جان خوبی؟ حواسشو پرت میکنم تا معاینه م درست و قابل اعتماد باشه...میبینم که با هربار معاینه به خودش میپیچه...میمیک صورتش خیلی درد رو نشون نمیده...یه چشمش تخلیه شده،الانم به علت مشکلات عدیده بستری شده...از مظلومیتش قلبم عین صورت بیمار مچاله میشه، فشرده میشه...بغضمو قورت میدم...هیچی توی دلم جز شتاب برای کمک به این مظلوم پیدا نمیکنم...براش موقتا یه نسخه ای میپیچم که آروم شه...صبح دخترش میاد کلی تشکر میکنه...الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده...

خدایا به حق مظلومی که کسی جز تو رو نداره...



+تازه بستری شده...فشار خون بالا داره میرم دوباره فشارشو چک کنم...معمولا مریضای بدحال رو با همراه میذارن...سواد نداره،اطلاعاتش خیلی ناقصه،داروهاش باهاش نیست...

@سلام بابا جان خوبی؟

_سلام دخترم...صدقه سر شما خوبم

@سلامت باشی بابا جان...همراهت کجاست؟

_جز خدا هیچکسی همراه من نیست...هیچکی رو ندارم...

@بابا جان پس ما اینجا چکاره ایم...منم دخترتم...

توی دلم احسنت میگم بهش...کَس و کار همه ی ما تویی...حتی اگر هیچکس به بالین این بیمار نره و هیچ درمانی براش شروع نشه،ای طبیب عالم ،تو دوای درداشو میدونی و میدی...این وسط فقط ماییم که امتحان میشیم...خدا کنه شرمنده نشیم...یکی با درد امتحان میشه...یکی با درمان...

خدایا به حق بخشنده گیت...



+صبح زوده...شب قبلش کشیک بودم..مریضامو دیدم،نتشونو گذاشتم...توی ایستگاه پرستاری منتظرم که استادم بیاد و باهم مریضارو ویزیت کنیم...تا استاد میاد یه خانم پیر با شماره ی عینک بالا میاد...از ظاهرش نداری مال دنیا کاملا پیداست...کلی کاغذ و پرونده دستشه...میاد جلو...آقای دکتر پسرم!...اولین چیزی که پیرزن اول صبح میخوره اشکای شورشه...داغ دلشه...غصه ی پسرشه...اولین چیزی که توی روز بعد کشیکم میخورم بغض و غصه ست...من مریض زیاد میبینم...فقیر و ندار زیاد میبینم...اما بعضیا یه جور دیگه ن...سوز اشکشون تا عمق قلبت میره...توی دلم میگم خدایا توی دل استادم رحم بذار که کمکش کنه...با اینکه اصلا به قیافه ی استادم نمیاد که اهل این برنامه ها باشه،اما دفترچه شو میگیره و کلی کمکش میکنه...

خدایا سوز از توعه...رحم از توعه...

به حق رحمانیتت...


+ساعت دو شبه ...خسته از کارای بخش میرم پاویون...تازه میخوام یکم بشینم که گوشیم زنگ میخوره...خانم دکتر بیا که مریض بخش رو گذاشته رو سرش!!تندی دوباره حاضر میشم که برم توی بخش...گاهی برای مریض کارایی رو باید انجام بدی که نزدیک ترین فرد به اون اجازه ی انجامش نداره و تو محرم ترین فرد به بیمار برای انجامش میشی...بیمار آقای مسن با تومور مغزی که کاملا فلج شده...بارها عذرخواهی میکنه که این وقت شب منو صدا زده...داد میزنه خانم دکتــــــــــــر...آروم میگم جانم؟...صداشو پایین میاره و آروم میگه جونت سلامت...خوب شدم دیگه برو...

خدایا به حق آرامشی که تماما از تو میاد...


+ساعت 3 و نیم شبه...اورژانس ساکته...بیماران تقریبا وضعیت stable ی دارن و خوابن...بعضی میرضا ویزیت هر یک ساعت دارن...یهو یه اخنم پیر میاد...کلیه هاشو از دست داده،الان نیاز به دیالیز اورژانس داره...تا میاد کاراشو انجام بدیم فوری تنفسش قطع میشه...عملیات احیا شروع میشه...دخترش از دور وایساده و مدام گریه میکنه...به زبون محلیش حرف میزنه و خودشو مقصر میدونه!پزشک متخصص طب اورژانس ازم میپرسه چی میگه؟بهش میگم...یهو چشماش پر از اشک میشه،میره سمت دخترش و میگه تقصیر تو نیست ما تلاشمون رو میکنیم...علی رغم تمام خستگیم مدام با کمک پرسنل ماساژ میدم و آمبو میزنم...همکارم که خستگی منو میبینه میگه من هستم شما برو فردا مورنینگ داری...پرسنل همچنان در حال تلاشن...از اورژانس بیرون میام...خنکای ساعت چهار و نیم صبح توی صورتم میخوره و از خستگی CPR کم میکنه...صدای باد میاد... دیگه نزدیکای اذان صبحه ...چراغای پاویون خاموشه،مجبورم موضوع مورنینگ فردا رو با نور گوشیم بخونم که بچه ها بیدار نشن...اینجا روز و شب و خواب معنای دیگه های داره...اینجا مرگ و زندگی همزمان وجود دارن و در جریانن...حساب زمان از دستت میره...

این صدا توی ذهنم میپیچه...لا لا لالا لا لا بکن خوابی...مادر همه خوابن تو بیداری...اما این بار از حنجره ی یه دختر برای مادری که برای همیشه میخوابه...


خدایا به حق بیدار بودنت...


+اینجایی که من هستم همزمان هم راه سقوط بازه و هم راه عروج...فاصله ی بینشون هم از یه نخ باریک تر هستش...برای کسی توی این شرایط مستحبات یعنی رسیدگی به دردمند...اما در نگاه کلی دنیا جایی شده که پر از درده،مدام داره میناله و زجر میکشه و درمان میخواد...طبیب میخواد... آرام جان میخواد...دنیا به راستی زندانی بیش نیست و چه خوب که سرای باقی ای در راهه...

کلید این زندان دوای این ناله به اذن خدا دست امام حاضره...

یابن الحسن نبودنت روز به روز بیشتر و بیشتر حس میشه...ما نیاز داریم به تو... گرچه لیاقت حضورت رو نداریم اما بیا و خلاصمون کن ای دوای همه ی دردها...لطفا حواست بهمون باشه که سقوط نکنیم و فقط و فقط برای شما باشیم...


خدایا به حق مظلومی که کسی جز تو رو نداره...

خدایا به حق بخشنده گیت...

خدایا به حق آرامشی که تماما از تو میاد...

به حق رحمانیتت...

خدایا به حق بیدار بودنت...

دیگه صبرم داره تموم میشه... اما بی لیاقتیم نه...رحم کن به حال زارمون...ظهورش رو سرعت ببخش

هرچه زودتر

هرچه زودتر

هرچه زودتر...




  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم


اووووووووه چند وقته اینجا رو خاک گرفته،همش میخواستم بیام و بنویسم اما وقت نمیشد...از آخرین آپ نزدیک 6 ماه میگذره...

دوران شیرین و بی مسئولیت اکسترنی به سر رسید و به حمدالله اینترن شدم...

اوایل انقدر از نظر حجم کار و مسئولیت تفاوت بین این دو دوره بود، که احساس میکردم تا الان کلا یه رشته ی دیگه خوندم...

از اولین کشیک اورژانس دو سال میگذره و الان خودم توی اورژانس کشیک میدم...تک تک لحظاتی که از اینترنامون دیدم رو خودمم دارم تجربه میکنم و این یادآوری برام خیلی جالبه...جالب ازین نظر که هم زود گذشت هم دیر...و  اون موقعیت هایی که تصور بودن در اون هم سخت بود الان جز روتین ماجرا شده...

لحظات تلخ و شیرینی که برای آدم پیش میاد و اون رو به فکر میبره و برات درس میشن...امید و نگرانی هردو باهم بر بالین بیمار حس میشه...


+یه شب یه بیمار  داشتم و باید هر چند ساعت مدام ویزیتش میکردم...اولین بار که قرار شد برم ویزیت کنم،بسیار خسته از کارای بیمارستان ،مسافت طولانی بین بخش ها رو طی کردم...توی دلم داشتم غر میزدم که چقدر خسته م و چرا باید انقدر سرم شلوغ باشه که پاهام رو به زور با خودم همراه کنم...پرونده مریض رو گرفتم و رفتم که ببینمش...با دیدنش توی یک لحظه انگار وجودم  فرو ریخت...اون لحظه به درگاه خدا فقط خجالت میکشیدم ،ازینکه ازین مسائل شاکی بودم...بیمار آقای جوان بدحال و بسیار ضعیف که امیدی به بهبودیش نبود و روزهای آخر عمرشو سپری میکرد...خجالت کشیدم ازینکه پایی دارم که مسافت های طولانی و بالا بلندی بیمارستان رو باهاش طی میکنم، اما روی این تخت کسی هست که امید به زندگی هرچند با اون وضعیت بد، درش به صفر نرسیده...اون شب کلی بیمار بدحال داشتم،تا صبح من بارها کل بیمارستان رو گشتم و مریضا رو میدیدم اما دیگه خجالت میکشیدم که اظهار خستگی کنم و از چیزی شاکی باشم...

چند بار نصف شب وقتی همه خواب بودن، راهروهای خلوت بیمارستان رو برای ویزیتش طی کردم...هربار که میرفتم ،توی نور کم چراغ،جوان بی حال و ضعیف بیدار میشد...دستاش حتی قدرت تکون دادن نداشت...هیچی نمیگفت...و فقط نگات میکرد...منم از لحاظ جسمی واقعا خسته بودم،اما روی اظهارشو پیش خدا نداشتم...آخرین ویزیتش که تموم شد پرونده رو گرفتم که از اتاق بیرون برم یک صدای ضعیف گفت دستت درد نکنه ، خدای خیرت بده...جوونی که انقدر بی حال بود که حتی حرف هم نمیزد ازت تشکر کرد...ساعت 5ونیم صبح بود...تمام خستگی شیفت با این جمله ش از تنم رفت و خداروشکر میکردم که با این کوووچکترین کار برای یکی از بنده هاش تونستم رضایتشو جلب کنم...


+بیماری داشتم که خونریزی.گوارشی داشت و ما باید معده ش رو شستشو میدادیم...این فرد با سابقه ی کنسر بسیار حساس به درد و هرگونه تحریک دردناک بود...طوری که حتی فشارشم که میگرفتیم دادش به آسمون میرفت...به ما اجازه ی نصب NGT برای شستشو رو نداد،اما کاری بود که برای واجب بود...انقدر به حرفش گرفتیم که بالاخره راضی شد. وقتی که لوله رو براش میذاشتیم انقدر حالش بهم خورد و داد هوار کرد که همراهش کنارش نموند اما ما همچنان مصر به کارمون ادامه میدادیم...اولش فحش خوردیم که آی بی انصافا این چه کاریه با من میکنین؟...ولی تو مجبوری همه چیز رو تحمل کنی،اما بیمار اورژانسی ازون وضعیت خارج بشه...ولی  پیگیری های مدام ما رو که دید کوتاه اومد...بعد ازون هروقت توی بخش منو میدید کلی احوالپرسی و تشکر بابت اون شب...دیدن این لحظات وااااقعا خستگی رو از تنت درمیاره :)



+خانم مسن با سابقه ی چندین نوبت شیمی درمانی و رادیو تراپی که به بیمارستان اومده...انقدر بی قراره که حتی اجازه ی اقدامات اولیه رو هم نمیده...همراهان به شدت عصبانی و بی قرار...طوری که حتی درگیر میشن با پرسنل درمانی...و دخالتشون توی رسیدگی به بیمار اختلال ایجاد میکنه...به هر ترفندی که که شد برای بیمار ورید مرکزی میگیرن و اینتوبه میشه...دستگاه ونتیلاتور نیست و تو باید یک ساعت تا وقتی که برسه آمبو بزنی و اکسیژن بدی...فکر کمک به یه بنده ی خدا باعث میشه علی رغم خسته گیت ادامه بدی...دستگاه ونتیلاتور میرسه و بیمار به اون وصل میشه...ساعت 3 شب بیمار بسیار بدحال میشه و علایم قلبی-ریوی از بین میره و تو اینجاست که باید شروع به احیای مریض کنی...

روی چهارپایه می ایستی،دستات رو صاف روی هم میذاری ...با خودت زمزمه میکنی؛خدایا ...تو بیداری اما همراهاش خوابن...به نام تو شروع میکنم و ماساژ میدم...نفر بعدی...دوباره خودت...نفر بعدی..نفر بعدی دوباره خودت...تا جایی که بیمار دیگه به احیا پاسخ نمیده...و تیم احیا تورو از ادامه ی ماساژ باز میدارن...ساعت 3 شب ه و بخش شلوغ و پر از غم...خدایا یک مادر به سمت تو اومد...ازمون قبول کن که هرچی در توان داشتم انجام دادم...



+خانم میانسال با درد شدید اومده...علی رغم درمان های گرفته شده ،هرچقدر ویزیت میکنی بیمار بدحال تر میشه و دردش ساکت نمیشه...همراهاش مدام میان و میخوان که ویزیتش کنی...

یک لحظه ظن بالنینت به یک سمت میره  و براش یه درمان دیگه رو شروع میکنی...نیم ساعت بعد بیمار آروم شده،علایمش بر طرف شده و مدام داره درد و بلای تو رو به جونش میخره؛"خدا خیرت بده دخترم"...این جمله ش  و حال خوبش دنیای آرامش رو به سمتت روانه میکنه...

خدایا شفای همه ی دردها دوست توعه خودت درد رو دادی و دوا رو هم خودت میدی...خودت سمت و سو دادی به فکر و ذهن و دست و قلم ما...

خدایا...الان که منو درین مسیر قرار دادی،کمکم کن جز برای رضای تو فکر، قلم ، زبان و اعضام حرکت نکنه...



+شبهای طولانی کشیک...راهروهای خلوت...ساعتی که همه خوابن اما تو باید بیدار باشی،حواست به بیمار باشه و تازه صبح فرداش باید بری بابت بیماران دیشب کلی سوال جواب بشی...گاهی انقدر سرت شلوغ میشه که حتی یک لیوان آب هم یادت میره بخوری...گاهی انقدر یهو مریض بدحال میاد که تو لحظات آخر مونده به نیمه شب شرعی باید بدویی بری پاویون که نمازت قضا نشه...غذای یخ زده ایی که ساعت یک شب تند بخوری که مبادا پیجت کنن..اگر وقت بیاری و خوش شانس باشی و دو ساعت بخوابی،همش از خواب بپری که مبادا زنگ بزنن و تو متوجه نشی...شبای قبل کشیک تا صبح خواب بیمار بدحال و CPR ببینی و روز بعدش تمام اونا تعبیر بشه...و ...و ...و...همه ی اینا وقتی معنا داره که خدا شاهد باشه و ازت قبول کنه...

همه وقتی معنا داره که جز برای تو نباشه...



  • آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم


از آخرین پستم حدود سه ماهه که میگذره...توی این مدت بخش های ENT , و قلب رو گذروندم...

از بخش ENT ، که بگذریم به قلب میرسیم...جایی که پیرو جوون نمیشناسه...وقتی که با مریضای پیر صحبت میکردم اشک تو چشماشون جمع میشد،اینجا بود که علاوه بر وظیفه ی پزشکی خودت باید به وظیفه ای انسانیت هم عمل میکردی و آرومشون میکردی...گاهی تنها خواسته ی اونا توجه و احترام بود...چهره ی تک تکشون رو یادمه...

پیرمردی که شدیدا کاردیومگال. بود و ضربان قلبش از قفسه ی سینه ش به دستت میخورد و لمس میشد وتنها با شکایت خستگی و تنگی نفس در مواجهه با هوای سرد اومده بود.و نمیدونستی چه توضیحی بهش بدی با وضع وضعیف مالیش ،که باید جراحی شی...

وجه اشتراک همه شون با قلب  مادی ضعیف،یه قلب معنوی مهربون و پر از ایمان به خدا بود....وقتی که میری و معاینه میکنی،بعدش دعای خیرشون رو از زمین راهی آسمون میکنن و اول از خدا و بعد از تو تشکر میکنن...



+گاهی تنها چیزی که دست ما رو میگیره و نجاتمون میده،کاراییه که فــــقــــــــــــــــط برای خدا انجام میدیم...وقتی که گره ای به کارتون پیش اومد،خالص ترین عمل تون رو به یاد بیارین و خدا رو به اون قسم بدین،امکان نداره گره باز نشه...

نقطه ی وصل ما همون اعمال خالص خیلی کوچیک برای خداست...گاهی حتی یه لیوان آب دست بنده ی خدایی دادن، یا گناه نکردن در جایی که توانایی و امکان گناه برای تو هست...

یا کمک به پدر و مادر...

بیایم توشه مون رو پر از این نقاط اتصال کنیم...اونوقت اصلا گرهی وجود نخواهد نداشت که بخواد باز شه،خدا اتومات راه رو برات اتوبان میکنه.


+

من فقط باور نمیکنم تو چراغ امیدی را که روشن کرده ای خاموش کنی...ای خدای از دست رفته ها...


و گر مراد تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست...






  • آسمان